![]() |
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه های ادارک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد ...
* قیصر امین پور
دنیا کوچک تر از آن است
که گُم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مِه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف .
آنچه به جا می ماند
ردپایی است
و خاطره ای که هر از گاه
پس می زند مثل نسیم سحر
پرده های اطاقت را ...
* عباس صفاری
*
فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
نان گرم آماده است
ولی
شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
بگذارید
ما
شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
دوست داریم
**
می فهمیم دیگر پایین تر از این ، تحمل ناپذیرتر از این ، ممکن نیست ...
* احمدرضا احمدی
** حسین سناپور
*** به روزم AFSHIN.aminus3
هر کودکی که به دنیا می آید حامل برات امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد ...
با باران آمدی...
پاک و آرام و دوست داشتنی ....
نفس بکش آرام و آهسته با گریه های بی امان ....
اینجا زمین است جایی برای زندگی ...
باش عاشق ....
عاشق زندگی ....
عاشق مردم ....
عاشق طبیعت ...
و زیبایی هایی را که از درون می جوشند ....
* تو را از امروز " هستی " می نامیم ...
* برای برادرزاده عزیزم
به جایی که بدان سفر نکرده ام به جایی دور و در ورای هر تجربه
چشمان تو سکوت خود را دارند
در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند
چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت .
کوتاهترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند
و حتی اگر همچون انگشتان ، خود را بسته باشم
برگ به برگِ مرا می توانی بگشایی
به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را
( به لمسی راز آلود و سبک دست ) می گشاید
یا اگر بخواهی مرا بر بندی ، من و زندگی ام هر دو
به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم
به همان سان که وقتی دلِ گل به او می گوید :
همه جا دارد دانه دانه برف می بارد.
هیچ چیز این جهان پیش رویِ ماست
به ظرافت شگفت تو نمی رسد
به ظرافتی که
در هر نفس وا می داردم
با رنگِ مهر ، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم .
نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید
تنها می دانم چیزی در من است که می داند
چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است
و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد
* ای . ای . کامینگز
* نقاشان بزرگ دنیا هم اگر می دانستند شبهایم اینگونه رنگ می گیرند ، رنگ های تابلوهایشان را به حتم از این شبها وام می گرفتند "گرم گرم ، سرد سرد" !...