برگرد تا کاشانه ات

        با حس خوب زندگی . . .

 

جانم رسیده بر لب ...

جانم رسیده بر لب ...

جانم رسیده بر لب ...

جانم رسیده بر لب ...

 

+ برای پدرم که از 26 بهمن ماه در بخش ICU بستری است

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

هواشناسی اشتباه کرده بود. دیشب گفت هوای امروز گرمه. اما انگار از دل آسمون خبر نداشت. آسمون امروز بیشتر از همیشه دلش گرفته بود. تا اولین سر پناه می دویدم و اون مدام رعد و برقشو به رخم می کشید. انگار می خواست اعتراض کنه که چرا نموندم و همراهیش نکردم. آره… هواشناسی اشتباه کرده بود. آسمون امروز آرامش و گرمایی نداشت. اون دلش هوای تو رو کرده بود. خودت بگو؛ کسی که تو هوای تو باشه چه جوری باید آروم شه؟ چه جوری سرمای خیالش باید گرم بشه؟! گاهی همراه ابر بهار گریه می کرد. بعضی وقت ها بغض می کرد. یادمه به آسمون نگاه کردم. تو چشماش خیره شدم. قرمز شده بود. قرمزِ قرمز. دلم براش سوخت. انگار هنوز از سال گذشته دلخور بوده اما حرفی نمی زد. خب حق داشت چون دلتنگ بود. هواشناسی میگه این ابرا از سمت مدیترانه میان. آره… شاید… ولی آسمون دلش هوای بوی پیراهنتو کرده بود! بیچاره آسمون. همیشه بعضی وقت ها ابری، رعد و برق، باد، طوفان. همه دنبال سرپناه بودن اما هیچکس تو فکر اون نبود. اون تنها بود. اونقدر دلش گرفته بود که امشب ماه پشت ابر موند و در نیومد. می بینی… حتی ضرب المثل ها رو هم تغییر داد نبودن تو .

 

+ برنامه شماره ۱۰۶۹/ رادیو هفت

+ برای پدرم که از 26 بهمن ماه در بخش ICU بستری است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور كنم
سلام كنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را كه می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ كاج را ندانم
نامم را فراموش كنم
دوباره در آینه نگاه كنم
ندانم پیراهن دارم
كلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده كنم
برای تو یك چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید كنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم  

 

+ احمدرضا احمدی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

بعضی آدم ها را نمی شود دوست نداشت. آمده اند تا دنیای سیاه و سفیدت را همرنگ لبخندشان کنند. و به تو بفهمانند که دنیا هنوز جای خوبی است برای نفس کشیدن. حتی اگر تمام عمرت را بگردی هم دلیل دوست داشتنی بودنشان را پیدا نمی کنی. نه با عطر خاصی به لحظه های تنهایی ات هجوم می آورند و نه همراه عروسک کوچک آویزان از آینه برایت یاد آور روز های خوب می شوند. نه صدای شان تکه های دلت را بند می زند و نه رویای قشنگی برایت زمزمه می کنند. اما طور عجیبی هستند. انگار آفریده شده اند تا دوستشان داشته باشیم. تا مهربانی کنند. و برای ثانیه ثانیه ی نبودنشان حسرت و دلتنگی به بار بیاورند. این ها همان آدم هایی هستند که فراموش کردنشان حتی از ضعیف ترین حافظه ها هم بر نمی آید. همان هایی که رسالتشان معجزه ای است برای شب های تاریک و پر تشویش دیگران. حتی اگر سال ها بگذرد از این دیدار، باز هم به گوشه ای از تنهایی ات سرک می کشند و می شوند دلیل کوچک خوشبختی. این آدم ها را نمی شود دوست نداشت چون برای دوست داشته شدن آفریده شده اند.

 

+ برنامه شماره ۱۰۷۵ / رادیو هفت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

آغوش تو چقدر می آید به قامتم
در آن به قدر پیرهن خویش راحتم

 

+ علیرضا بدیع

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |