تبليغاتX
...::: آهود :::...
 

هر کودکی که به دنیا می آید حامل برات امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد ...

با باران آمدی...

پاک و آرام و دوست داشتنی ....

نفس بکش آرام و آهسته با گریه های بی امان ....

اینجا زمین است جایی برای زندگی ...

باش عاشق ....

عاشق زندگی ....

عاشق مردم ....

عاشق طبیعت ...

و زیبایی هایی را که از درون می جوشند ....

 

* تو را از امروز " هستی " می نامیم ...

* برای برادرزاده عزیزم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


به جایی که بدان سفر نکرده ام به جایی دور و در ورای هر تجربه

چشمان تو سکوت خود را دارند

در ظریف ترین حالت تو چیزهایی ست که اسیرم می کند

چیزهایی چنان نزدیک که نمی توان بدان دست یافت .

 

کوتاهترین نگاهت به آسانی اسیرم می کند

و حتی اگر همچون انگشتان ، خود را بسته باشم

برگ به برگِ مرا می توانی بگشایی

به همان سان که بهار نخستین گل سرخ اش را

( به لمسی راز آلود و  سبک دست ) می گشاید

 

یا اگر بخواهی مرا بر بندی ، من و زندگی ام هر دو

به ناگاه و به زیبایی بسته می شویم

به همان سان که وقتی دلِ گل به او می گوید :

همه جا دارد دانه دانه برف می بارد.

 

هیچ چیز این جهان پیش رویِ ماست

به ظرافت شگفت تو نمی رسد

به ظرافتی که

در هر نفس وا می داردم

با رنگِ مهر ، مرگ و جاودانگی را رنگی دیگر زنم .

 

نمی دانم چه در توست که می بندد و می گشاید

تنها می دانم چیزی در من است که می داند

چشمان تو ریشه دارتر از هر گل سرخ است

و حتی باران هم چنین دستان کوچکی ندارد

 

 

* ای . ای . کامینگز

* نقاشان بزرگ دنیا هم اگر می دانستند شبهایم اینگونه رنگ می گیرند ، رنگ های تابلوهایشان را به حتم از این شبها وام می گرفتند "گرم گرم ، سرد سرد" !...



+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مهر 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

*

آنگاه که عشق می ورزم ، در زندگی خویش قرار دارم ، آنچنان که گویی درون داستانی هستم که یکباره در آن ناپدید می شوم : دیگر تمامی توجه مرا به خود معطوف می دارد . خویشتن را آن گونه برابر نیکی می یابم که گویی پیش آمدن شامپولیون ، به خط هیروگلیف برخورده ام .تشنه نیکی ام . باری ، نیکی چنین سرشته شده که هر قدر بیشتر از آن نصیب بریم ، خویشتن را از آن بی تصیب تر می یابیم ، نیکی همان چیزی است که امید دارم آن را به روی چهره ها بخوانم . چهره به راستی انسانی ، توأمان زیباترین کاغذ و خط دنیا است: با نوشتن ، کاری جز آن نمی کنم که آنچه را به روی چنین چهره ای نوشته شده ، رونویسی می کنم . اما گاه کشف پاره ای از چهره ها هولناک است : آنچه می کنیم ، در دنیا یا آسمان بی مجازات نمی ماند . زندگی شادخورانه همواره در خطوط چهره شخص خوانده می شود ، به سان گونه ای موم یا زنگار کریه ، حال آنکه زندگی سیراب شده از نیروی معنوی ، گونه ای شفافیت نور رخشان به رخساره می بخشد . چهره خویش را به سان کتاب با خود حمل می کنیم : تصویر ( جسم ) در صفحه راست است و متن ( روح ) در صفحه چپ. هر دوی اینها به یک کتابِ دارای یک عنوان تعلق دارند . اگر به روی این زمین کودک بوده ایم ، اگر امیدی در دل داشته ایم که هیچ چیز توان ریشه کن ساختن آن نبوده است ، به سان دخترکی چندان خوشبخت که دل او در دیدگانش است ، به سان آبی که از سطل می جهد ، حتی اگر با تماشای برق چشم گربه یا تیله ای بوده باشد ، آنگاه از فاصله بس دور نیز این عالم نهان را که برخی از نویسندگان موفق به نزدیک شدن به آن شده اند ، مشاهده کرده ایم . همه چیز را به روی زمین مردمان رقم می زنند ، اما نیکی تنها آنگاه در اینجا حضور دارد که شخص پذیرای امحای خویشتن می شود . دوست می دارم آن چیزی را اختیار کنم که دیگران آن را کنار نهاده اند . به سان این جمله ویلیام بلیک : (( هیچ کاری بزرگ تر از آن نیست که بگذاریم کسی از برابرمان بگذرد )) ...

 

 

**

IN A STATION OF METRO

The apparition of these faces in the crowd;

Petals on a wet , balk bough.

                                                                                 EZRA POUND

 

لازم نیست دنیا دیده باشد

همین که تو را خوب ببیند

دنیایی را دیده است.

 

از میلیونها سنگ همرنگ

که در بستر رودخانه بر هم می غلتند

فقط سنگی که نگاه ما بر آن می افتد

زیبا می شود.

تلفن را بردار

شماره اش را بگیر

و ماموریت کشف خود را

در شلوغ ترین ایستگاه شهر

به او واگذار کن .

 

از هزاران زنی که فردا

پیاده می شوند از قطار

یکی زیبا

و مابقی مسافرند

 

این ها همه ی دقایقِ نزدیک به سه صبح هستند ، دقیقه هایی برای گندم ...

* کریستیان بوبن

** عباس صفاری

+ شامپولیون : مصر شناس فرانسوی

+ ویلیام بلیک : شاعر ، نقاش و حکاک انگلیسی



+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


تردیدم آغازگر راهی نرفته است
راهی
که می آغازمش
 
تا به پایانش برسانم
تا از احتمال حادثه و کشف
 
برهنه اش نکرده باشم
در جاده های تکرار
 
خواندنم نمی گیرد
اندیشه است
 
نه تردید
 
اینکه به بازگشتم وا می دارد
 
اندیشه آواز سر دادن
 
در افقی
که هوایی دیگر دارد
 
که هجایی زخمی پژواک های دیگر پس می گیرند
و تحریر دیگری به صدا داده می شود
نا آشنا برای گلوهای پیر
همیشه از میانه هر راه
باز می گردم
 
تصویر پایان
نومیدم می کند
کلاف درهم این جاده ها
جغرافیای سفرهای ناتمام من است

 

* نام شاعر این شعر را نمی دانم ...

* هستم ولی کمی دور تر از تمام نزدیکی ها ، هستم ولی کمی درگیر گذشته و واهمه ای گاه وبی گاه و هراس از همه آنچه که باید انجام داد و نداد ، دیدن و  نگاه کردن ، شنیدن و نشنیدن ... فرقی نمی کند زیباست یا زشت مهم اینست تو را درگیر خود می کند و تو در همه های خویش به دنبال روزنه ای برای فرار ، فرار از همهمه های انسانی ، فرار از پوچی انسانها(انسان پوچ یعنی چه ؟ ) ، فرار از آنچه نیستی و نشان می دهی ، فرار از نبودن ... باید قبول کنی که همه چیز دل بخواهی نیست ، حتی با تمام جزیئات همانطور که دوست می داریم و باید منتظر ماند منتظر یک حادثه ، یک اتفاق و شاید هم هیچ کدامشان ، نمی دانم فردا را می شود دید ... 

راستی ،  تو را می شود درک کرد !...


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


نوازش سبک هوا بر گونه های من، طی قدم زدن بر سواحل دریا،تو بودی : توضیح دادنش مشکل است.و مطمئن نیستم که آدم برای آن چه انجام می دهد ، نیاز ی به توضیح داشته باشد . زندگی تا وقتی زنده است ، خودش معنای خودش را می دهد .

این سفر فقط چهار روز طول کشید . ولی فکر می کنم سال ها می توانم در باره اش صحبت کنم . خیلی کم ، به من مقدار زیادی برای دیدن می دهد . خیلی کم ، برای من به معنای وفور است . در قلب من حیوان وحشی ای وجود دارد که فقط شبها برای چند لحظه از سوراخش خارج می شود و این حیوان چیزهایی را که از روز باقی گذاشته ، تصرف می کند – برگ ، چهره ، کلام – و بعد با عجله به سوراخ اش بر می گردد – حالا دیگر آذوقه اش را برای دو قرن ، یافته است . خوراک اش فقط یک چیز مشخص نیست – گاهی یک سفر ، گاهی یک کتاب ، گاهی سکوت – اما همیشه به دنیال یک شادمانی می گردد . گاهی هم آن را به دست می آورد . شادی کودکانه و سبک مثل یک لکه خورشید ....

 

 

 

 


 

گاهی سفیدی ها را نمی توان دید ، نمی توان نگاه کرد ، اگر هم  نگاه کنی نمی توانی ببینی ، نمی توانی بخوانی ، بلکه سفیدی ها را باید دید ...

آرام وآهسته ...

خیلی آرام و آهسته ...

این پست را سفید می گذارم بی بهانه و به دور از هم همه های اطرافم ...


* تقدیم به کسی که بی وقفه به تنهایی من روشنایی می بخشد.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |