پدر 29 اردیبهشت مرخص شد . با هزار شوق و ذوق هم مرخص شد با هزار سختی و رنج و درد ولی با امید و خوشی ، با همه اینها به خانه برگشت اما همه را قبل از آمدن پشت در گذاشت و ما ماندیم و معمای این اتفاق، خیلی زود و خیلی زودتر خودم را با این شرایط با این اوضاع هماهنگ کردم با این جنگ با این همه دشواری ، این شرایط را جزئی از زندگی ام گذاشتم ، الانم که دارم فکر میکنم میبینم درست فکر کردم ، پدر به مراقبت 24 ساعته نیاز داشت نه دلسوزی 24 ساعته ، روزای اول فقط به حرف های پرستاری که به خانه امان می آمد فکر می کردم به دستهایش به رفتارش که تنها جایی بود که می بایست یاد می گرفتم ، همین دو روز اول تکلیفم با خودم روشن شد ، نظافت ، اکسیژن ، ونتیلاتور ، ساکشن ، گاز تراک ، ورزش ، غذا روزانه ، آب ، داروها و انواع پماد ، ساعت های رفت آمد ، شرکت و از همه مهمتر مادر .

جنگ نا برابر ما در مقابل سندرمی که نمی دانیم چیست ، تشخیص غلط و اشتباه دکتر فریدون آقاجانی ، بیمارستانی که فقط کنتور حضور پدر را می انداخت و روزهایی که می رفتند و آخر هم سپری شدند . پرستار آمد با چند نفر دیگر و بصورت شیفتی ، ما خواهر برادرها هم به صورت شیفتی برنامه ریزی کردیم کارشناس تغذیه هم با دستورات غذایی ، دکتر داخلی با دستورات شخصی و هزار چیز دیگر ، راستی فیزیوتراپ را یادم رفت خانمی که 10 روز تمام وقت ما را گرفت که ادعای شناخت بر روی این سندروم را داشت. نمی شد دست روی دست گذاشت فیزیوتراپ را عوض کردیم ، ما نیاز به یک جنگجو داشتیم ، جنگجو آمد ، پدر را دید ، مات شد ، کمی بالای سر پدر نشست، سکوت کرد !... به پدر گفت : بلند شو ، داد زد ، و پدر را بعد از 120 روز نشاند و ما انگاری اولین باری است که داریم نشستن پدر را با ذوق و شوق می بینیم ... در دلم گفتم بجنگ بجنگ بجنگ

روزهای رو به رشد پدر شروع شد خوبی ، نشاط ، و از همه مهمتر محیط خانه و خودمان و امید . روز یازدهم تیرماه شد و پرستار پدر آمد کارهای روزانه اش را انجام داد و تراک پدر را عوض کرد به رییس خودش زنگ زد که بیاید و درحالی که گوشی را روی ایفون گذاشته بودبم گفت من دارم شام میدهم خودت کاری کن ، فردای آن روز جمعه حال پدر مطلوب نبود به پرستار زنگ زدیم چند بار نه چندین بار همش گفت چیزی نیست شما حساس هستید .... ساعت 12 ظهر حال پدر بد و بدتر شد ، من و برادرم اولین کاری که به ذهنمان رسید CPR  بود ، پدر داشت می رفت از دستمان زیر دست های خودمان ، چشم هایش ثابت شد و صدا های را دیگر نمی شنید ، نه ضربانی قلبی ، نه تنفسی و نه فشاری ، اورژانس آمد و همزمان که انها پایش را درون اتاق پدر گذاشتند پدر نفس عمیقی کشید و فوری به بیمارستان انتقال داده شد و انجا هم دوباره مشکل تنفسی برایش پیش آمد و پس از آن دوباره به کما رفت به کما دکترها گفتند اشتباه پرستار باعث این اتفاق افتاد ... و حالا برگشتیم به چند ماه قبل برگشتیم به اول عید به روز اول فیزیوتراپ پدر که چند روز قبل به خانه مان آمد گفت از اول باید شروع کرد از اول اول ...

 

+ 155 روز جنگ

+ اگر این ماجرا جنگ است من جنگجوی این جنگ هستم تا آخر ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

به یمن حرکت بلاگفا ، چند پست حذف گردید ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت   توسط ...::: افشین :::... 

 

یادت هست در چنین روزی پله ها و راه رو های بیمارستان را  برای به دنیا آمدنم می دویدی ... امروز بعد از سالها من پله ها و راه رو های بیمارستان را به شوق دیدنت از پشت پنجره ICU دویدم ...

دنیا را می بینی !...

روزت مبارک پدر

 

+ 76 روز ICU

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

 

60 روز ICU

 

 

+

الهی هرگاه درخواست نکنم از تو پس می‌بخشی به من

پس کیست آنکه از او درخواست کنم و به من ببخشد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

به درون بخش ICU می روم ، به بالای سر پدر . . .

پدر را صدا می زنم تنها صدایی که می شنوم صدای "ونتیلاتور" است . . .

 

+ برای پدرم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |