![]() |
جبران خلیل جبران
پسرک برایش فرقی نداشت تا قاصدکی را می دید بی مهابا دست و پایش گم می کرد و فورا دلش می خواست به هر زحمتی هست قاصدک را بگیرد .
مهم نبود قاصدک به کجا می رود ، دو دست کوچک، دو پای کوچک و دو چشم سیاه کافیست برای دنبال کردن و پیدا کردن یک قاصدک .فقط باید سرت رو به آسمان باشد ...
قاصدکی دید و مانند همیشه به دنبالش دوید،دوید با سری رو به آسمان ...
اصلا برایش اهمیتی نداشت که بر روی پشت بام رفته باشد یا در خانه همسایه ، یا بروی درخت درون حیاط خانه !
آغوش درخت بر روی قاصدک باز شد و در بین شاخه و برگش آرام گرفت و تقلا زدنش برای رهایی انگار باد هم همنوا با پسرک شده بود از حرکت ایستاد همچو قاصدک. بروی پنجه هایش ایستاد و به هر زحمتی بود یک شاخه درخت را گرفت و خود را بالا کشید.
با انگشتان کوچکش بالهای ظریف قاصدک را گرفت و آن را همچون پادشاهی در کف دستان خودگذاشت لبانش را به سو ی قاصدک برد و آرام در گوشش زمزمه کرد بی آنکه کسی بفهمد حتی درخت و حتی باد ....
آرزویش را گفت : " توپ پلاستیکی " و نفس های پاکش را تقدیم قاصدک کرد ، یک نفس کافی بود برای فاصدک تا رقاصی را آغاز کند و آرزویش را برآورده نگاهی به خواهرش انداخت و قاصدک را که هنوز از او دور نشده بود دوباره گرفت و گفت : اینبار "عروسک" .
غريو باد هياهوگر
- به باغها پيچيد
و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد
و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده
- محو گشت
- پنهان شد
و باد برگ درختان باغ را پير است
درخت عريان شد
حمید مصدق