اگر توانسته باشم در قلب یک انسان
پنجره جدیدی را بسوی او باز کرده باشم ،
زندگانی من پوچ نبوده است .
زندگانی تنها چیزی است که اهمیت دارد،
نه شادمانی و نه رنج و نه غم یا شادی .
تنفر همان قدر خوب است که عشق _ و دشمن همانقدر
خوب است که دوست ـ برای خودت زندگی کن _
زندگانی را به آن سان که خود می خواهی زندگی کن
و از این رهگذار است که تو
وفا دارترین دوست انسان خواهی بود.
ـ من هر روز تغییر می کنم _
ودر هفتاد سالگی هم،چنان تجربه می آموزم و تغییر می کنم .
کارهایی را که به انجام رسانده ام
دیگر به من ربطی ندارد ـ دیگر گذشته است _
من برای زندگی هنوز نقدینه های بسیاری را اختیار دارم

جبران خلیل جبران

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

پسرک برایش فرقی نداشت تا قاصدکی را می دید بی مهابا دست و پایش گم می کرد و فورا دلش می خواست به هر زحمتی هست قاصدک را بگیرد .
مهم نبود قاصدک به کجا می رود ، دو دست کوچک، دو پای کوچک و دو چشم سیاه کافیست برای دنبال کردن و پیدا کردن یک قاصدک .فقط باید سرت رو به آسمان باشد ...
قاصدکی دید و مانند همیشه به دنبالش دوید،دوید با سری رو به آسمان ...
اصلا برایش اهمیتی نداشت که بر روی پشت بام رفته باشد یا در خانه همسایه ، یا بروی درخت درون حیاط خانه !
آغوش درخت بر روی قاصدک باز شد و در بین شاخه و برگش آرام گرفت و تقلا زدنش برای رهایی انگار باد هم همنوا با پسرک شده بود از حرکت ایستاد همچو قاصدک. بروی پنجه هایش ایستاد و به هر زحمتی بود یک شاخه درخت را گرفت و خود را بالا کشید.
با انگشتان کوچکش بالهای ظریف قاصدک را گرفت و آن را همچون پادشاهی در کف دستان خودگذاشت لبانش را به سو ی قاصدک برد و آرام در گوشش زمزمه کرد بی آنکه کسی بفهمد حتی درخت و حتی باد ....
آرزویش را گفت : " توپ پلاستیکی " و نفس های پاکش را تقدیم قاصدک کرد ، یک نفس کافی بود برای فاصدک تا رقاصی را آغاز کند و آرزویش را برآورده نگاهی به خواهرش انداخت و قاصدک را که هنوز از او دور نشده بود دوباره گرفت و گفت : اینبار "عروسک" .

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

غريو باد هياهوگر

- به باغها پيچيد

و كوچه باغ پر از برگهاي زرد سرگردان شد

و خاك باغ در انبوه برگهاي خزان ديده

- محو گشت

- پنهان شد

و باد برگ درختان باغ را پير است

درخت عريان شد

                     

                                                              حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |