![]() |
از زیر سنگ هم شده پیدایم کن!
دارم کم کم این فیلم را باور می کنم
و این سیاهی لشکر عظیم
عجیب خوب بازی می کنند.
در خیابان ها
کافه ها
کوچه ها
هی جا عوض می کنند و
همین که سر برگردانم
صحنه ی بعدی را آماده کرده اند
از لابلای فصل های نمایش
بیرونم بکش
برفی بر پیراهنم نشانده اند
که آب نمی شود
از کلماتی چون خورشید هم استفاده کردم
نشد!
+گروس عبدالملکیان
بهش گفتم بود به تله پاتی اعتقاد داری
گفته بود : نمی دونم
هر روز دیدمت ، هر روز حس کردم ...
+چقد غم داره این دوری ....
برایت،
عطر باغ وُ میوههای جنگلی را،
عشقبازیِ آستانهی در،
شنبههای لبریز از عشق
یکشنبههای آفتابی
دوشنبههای خوشخُلق را
آرزو میکنم.
رو صندلی عقب نشسته بود سمت شاگرد ، سر یه چهار راه یه ماشین اومد زد وسط درب جلو (سمت شاگرد) از شدت ضربه ، پرت شد سرش خورد به ذستگیره درب عقب سمت راننده ... دو روز ازش حالشو پرسیده بودم ؛ هیچی نگفت ، هیچی ، شنبه که دیدمش بهش گفتم چرا چیزی نگفتی ، خبری ، چیزی
یه چیزایی گفت ، نشنیدم ، نخواستم بشنوم بیشتر توجیه بود ولی از صورتش همه چی پیدا بود از چشاش می شد فهمید ...
نزدیک بود ضربه مغزی بشی :(
بازم حالشو پرسیدم ، باز چیزی نگفت ...
ارغوانم تنهاست
ارغوانم دارد میگرید
چون دل من که چنین خون آلود
هر دم از دیده فرو میریزد
+ شریف
ازش پرسیدم : دلت چی میخواد
گفت : مرغ دریایی
گفتم : واقعا
گفت : آره
مرغای دریایی اومدن ...
چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیم
به این جهان آمدهایم
که تماشا کنیم
صندلی های فرسوده و رنگ باخته
سهم ما شد
انتخاب ما مرواریدهای رخشان
بود
یکی به ما بگوید
آیا ما قادریم
دریای آبی
و جعبهی مداد رنگیِ
هفترنگ را
به خانه ببریم
و خوشبختیِ
سرنگون در آسمان ابری را
صید کنیم
در انتظار جوابِ
شما هستیم
که در آفتاب بیخیال
قدم میزنید.
+ احمدرضا احمدی
بنفش و هر چه بنفشه است برای تو ...
در بیابانی دور؛ که نروید جز خار… که نتوفد جز باد! که نخیزد جز مرگ… خفته در خاک، کسی… بنشین مرو؛ چه غم کش از نیمه رفته است بگذار تا سپیده، بخندد به روی ما بنشین مرو؛ حکایت وقت دگر مگو شاید نماند فرصت دیدار دیگری… بنشین مرو؛ هنوز به کامت ندیده ایم بنشین مرو؛ هنوز کلامی نگفته ایم… بنشین مرو چه غم کش از نیمه رفته است بنشین مرو؛ که با خیال تو شب ها نخفته ایم اینک تو رفته ای و من از راه های دور… میبینمت نخفته بر آن پرنیانِ سبز اینک تو رفته ای و من از راه های دور میبینمت نهفته نگاه؛ از نگاهِ ما ناز نی نی… خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز با خویشتن به خلوتِ دل، میکنی ستیز…
+ برای شبنم
+برای مبارزه اش ...
محسن نامجو ...
مترسك عاشق شده بود، عاشق ... و مي بايد مزرعه را ترك مي كرد با تمام خاطرات كوتاهش ولي نمي دانست چگونه به ديگران بگويد ...
ولي گفت ...
باغبان وقتي فهميد لرزيد و اشك در گوشه چشمانش نقش بست نمي دانست خوشحال باشد يا ناراحت ولي مي ترسيد با تمام وجود و با دلهره اي تازه ...
چه سرد ، چه بي رحم ، چه ناگهاني ، چه بي روح ....
مترسك مي گفت : جدايي يعني آغاز ...
مترسك كنجشكان را فراموش مي كند رهگذران خسته را و باغبان را او می گفت خسته شده ام از مردمان اطرافم ...
باغبان زير لب مي گفت : مزرعه خواهد مرد ، كنجشكان را چه كنم ... ولي عاشقانه ، عاشقانه ات را دوست بدار و بي آنكه با مترسك خداحافظي كند رفت ...
من هردو را نگاه مي كردم لااقل باغبان چيزي گفت، ازروی دوست داشتن حس تازه ام را فراموش کردم حسی موهوم مترسک را دوست داشتم با تمام نگاه های خیره اش یا لباسهای زارزده اش و حرف هایش در کنارش منشستی و حرف میزدی سیاهی ها راهم سفید میدیدی و باید رفت ...
ولي من با تمام حس تازه ام تولدش را بدون او جشن مي گیرم ...
مترسك اين روزها خيلي سرت شلوغه چرا كه ديگه فصل نتيجه گيري كارهاي توست و مي بايست نتيجه فصلي را كه براي آن از مرزعه در باد و باران و آفتاب مراقبت كردي ببيني گرچه دو.سه باري دور از چشم باغبان براي گنجشكان چشم هايت رابستي و باغبان براي تشكر دستي بررويت خواهد كشيد و لباسهايت را مرتب و دستهايت را دو باره با قوطي هاي كنسرو پر خواهد كرد تا با شادي باد هم نوا شوي ... حتما سال بعد هم ترا نگه خواهد داشت ...
طبق معمول بازهم وقت نداري ...
نمي دونم شايد من هميشه بدترين لحظه ها رو واسه حرف زدن انتخاب مي كنم آخه دلم گرفته نمي دونم ... حسي به من مي گويد نرو ولي من ...
مگه فصل فصل بهار نبود ....
آخه پائيز داره ميآد ...
من دوست دارم هر روز وقتي از كنار مزرعه عبور مي كنم اولين نفري باشم كه به تو مي گويد : سلام - نمي خواهم مث رهگذري باشم كه با لبخندي بي معني بگويد (( صبح بخير )) ...
ولي من بازهم ميآيم و بازهم ...
مترسك ...
خوش به حالت مترسك ...
تو اولين كسي هستي كه خورشيد را نظاره مي كني و وعده صبح را به گنجشكان پناه گرفته از ترس شب را در لاي دو دستان هميشه بازت نويد مي دهي و ارام به آنها خواهي گفت صبح بخير ...
با اينكه هر روز سرپايي تا از تمامي آنچه در روبروي چشمانت مي بيني محافظت كني باز هم با آن كلاه و پيراهن وصله زده و پاره ات در فكر شاد كردن كودكان دوروبرت هستي كه هر كدامشان يا پيراهنت را مي كشند يا سنگي به رويت پرت مي كنند و بازهم خونسرد مي خندي تا آنها را خندان ببيني ...
تا حالا پشت سرت را ديدي ...
آري منم تا بتوانم از سايه ات براي لحظه اي هم كه شده در كنارت باشم تا ببينم تو چگونه مي بيني جهان را ؟
مي دانم كه خود دردلهاي زيادي داري اما براي لحظه اي به حرفهايم گوش كن ! مترسك ...