![]() |
اگر ز کوی تو بویی به من رساند باد
به مژده جان و جهان را به باد خواهم داد
...
آخرین بار پارسال دیدمش 16 دی .... با موهای کوتاه ....
به خاطر آوردنت را
دوست دارم !...
چیزی در این قفس خالی هست ، که رها نمی شود
نمیدونم این شمارش روزها داره چیکار میکنه باهام 218 روز بعد زنگ زد طول کل مکالمه شد 1 دقیقه و 26 ثانیه به اندازه 218 روز از جلوی چشام رد شد چیزایی رو که می گفت رو نمی شیندیم حال و احوال و یه سری چیزای تکراری ، گفت کارت دارم ... خواست حال و احوال بپرسه ، گفتم اول کارت رو بگو ... دارو خواست گفتم قطع کن بذار بگردم ...
خداحافظی کردیم و صدای فروکش کردن هیجانش رو شنیدم
کجای این شب بیخواب گذشتی از خیال من
که راز اشکهای من برون لغزید و افشا شد...
که راز اشکهای من برون لغزید و افشا شد...
که راز اشکهای من برون لغزید و افشا شد...
که راز اشکهای من برون لغزید و افشا شد...
که راز اشکهای من برون لغزید و افشا شد...
در موهای تو
پرندهای پنهان است
پرندهای که رنگِ آسمان است
تو که نیستی
روی پایام مینشیند
جوری نگاه میکند که نمیداند
جوری نگاه میکنم که نمیدانم
میگذارماش روی تخت
و از پلّهها پایین میروم
کسی در خیابان نیست
و درختها سوختهاند
کجایی؟
ساعت 10 شب بود
فقط چیزی مث راه رفتن منو آروم می کرد 7.4 کیلومتر راه رفتم واسه فراموشی ... تا فراموش کنم حرفهایی رو که شنیدم ...
ما به قربان تو رفتیمُ همان جا ماندیم ...
.
خدا مرا زخیال تو در امان دارد ....
+اِهم
یه وقتایی ، این دلشوره و این حس عجیب یه جوری میاد سراغم که انگاری یه چیزی داره میشه یه اتفاقی که داره از راه می رسه ، یه حرف مزه مزه ای که باید شنیده بشه ، یه ماجرایی که سخت باید بپذیرمش با تمام هیاهویی که ساخته میشه ...
12 اردی بهشت
با صدای بی صدا
مثِ یک کوه، بلند… مثِ یک خواب، کوتاه…
یه مرد بود؛ یه مرد…
نمی شود پاییز
فضای نمناک جنگلی اش
برگ های خسته ی زردش
غمگین تر از نگاه تو باشد
نمی شود می دانم
نمی شود آوازی
که مرد روستایی و عاشق
با صدایی صاف
در اعماق دره می خواند
در شمالِ شمال
رنگین تر از صدای تو باشد
نمی شود ... می دانم ...
+نادر ابراهیمی
این روزها چشم هایم را می بندم ، خودم را سوار بر اسب در کوه های ساوالان می بینم که به تاخت دور می شود ، نفس های اسب را بشنو ، ابرهای بالای سرت را خستگی پاهایش را ...
+ با من گوش کن
اشک هایم حتما از سرمای هواست ...
اندکی بنشین
اندکی بنشین که باران بگذرد
+ شریف
ای ساربان ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
سال 1402
تا تو نگاه میکنی کار من آه کردن است
ای به فدای چشم تو این چه نگاه کردن است
شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردن است
روز ستاره تا سحر تیره به آه کردن است
از غم خود بپرس کو با دل ما چه میکند
این هم اگر چه شکوه ی شحنه به شاه کردن است
گاه به گاه پرسشی کن که زکات زندگی
پرسش حال دوستان گاه به گاه کردن است
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رو نهم
این هم از آب و آینه ، خواهش ماه کردن است
+ شهریار
می گویند چشم ها و زبان، بیش از سایر اعضا با روح در ارتباط هستند. نمی دانم که آیا این حرف حقیقت دارد یا خیر، اما آنچه می دانم این است که مرگ مانند دزدی که به گنجی می رسد، ولع دارد و با شتاب هرچه تمام تر، آن را می بلعد و در یک هزارم ثانیه چشم ها تهی می شوند و زبان، خاموش. و این یعنی پایان، پایان، پایان...
#کریستین_بوبن (۱۹۵۱- ۲۰۲۲)
باران که میزند به پنجره،
جای خالیات بزرگتر میشود !
وقتی مه بر شیشهها مینشیند
بوران شبیخون میزند،
هنگامی که گنجشکها
برای بیرون کشیدن ماشینم از دل برف سر میرسند،
حرارت دستان کوچک تو را
به یاد میآورم
و سیگارهایی را که با هم کشیدهایم،
نصف تو،
نصف من…
مثلِ سربازهای هم سنگر !
وقتی باد پردههای اتاق
جان مرا به بازی میگیرد،
خاطرات عشق زمستانیمان را به خاطر میآورم
دست به دامن باران میشوم،
تا بر دیاری دیگر ببارد
و برف
که بر شهری دور…
آرزو میکنم خدا
زمستان را از تقویم خود پاک کند
نمیدانم چگونه،
این فصلها را بیتو تاب بیآورم
+ نزار_قبانی
رفتی زمین خوردم هی پشت هم مردم رفیق تنهایی ...
ای کوه تو فریاد من امروز شنیدی ...
غایب همیشه حاضر تو رو باید از چی پرسید؟
میان این همه مهمان چقدر تنهایم
میان این همه ناخوانده ،
کفش های تو نیست! ...
یه چند روز اومده بود پیشم ،ساعت هشت شب بود وسط حرف زدنا بهم گفت هر کسی برای اینکه حال و احوال بخواد بگیره از کسی باید بینشون یه رمز باشه . خیلی ذوق داشت اسم رمز رو واسش فرستاد:
+گفت ببین الان چی جواب میده
+اون جواب نداد
+ دقیقا 36 ساعت منتظر بود
چند روزی بود حالش خوب نبود ، حالش بد بود حتی وقتی صداشو امروز شنیدم شوکه شدم فک نمیکردم انقد زیاد باشه ، اما بود سرفه هایی که بعد چند ثانیه می کرد و نفس هایی که تند تند کشیده می شد اما عصری که داشت تصویری با بچه ها حرف میزد صدای سرفه هاش باز شنیده می شد خیلی بد و بدتر تو اتاق داشتم کارها رو انجام میدادم گوشی رو آورد سمت من گذاشت جلوم گفت:اینم"شریف" خودش رفت ، چقد حرف می تونستم بزنم ، چقد می تونستم نگاه کنم و هیچی نگم ، ارتباط که کمی اختلال به خودش میگرفت دیگه صداشو نمی شنیدم فقط میدیدمش چقد دوس داشتم بهش بگم مراقبت باش ، چیزی از دستم بر نمی اومد جزء نگاه کردن و شنیدن صداش اما دوس داشتم بغل اش کنم حتی از راه دور ...
[...]
چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خوابهای
آشفته میبینیم
میری ببینی جاتو با کی میشه پُر کرد
با اینکه این دوری تحمل کردنی نیست
تو انقدر بودی کنارِ من بفهمی
جایِ کسی با هیچ کس پُر کردنی نیست
حالِ من حال اون آدم زخمیه
که خودش دیده زخمش چقدر کاریه
اما جایی نمیره ، خوش نشسته بمیره
من بمیرم بمونم تهش عاشقم
این تو این حسم این عشقم این منطقم
تا تو باشی همینم ، تا تو باشی همینم
می دانم در پس این سکوت ، در پس این پاسخ های یک حرفی ، در پس کامنت های سین شده اتفاقی است که خبرش را موج های دریا همچون تکه چوب های معلق شده بر روی آب برایم خواهند آورد ، من مدت هاست کنار ساحل نشسته ام ...
"قلب" است دیگر ، گاهی آنقدر دلتنگ می شود که با همین درد دلتنگی خوابش می برد ، دلتنگ نبودنش شدم با اینکه هست ، دلتنگ روزیکه در را خودم برایم باز کنم و پشت در قشنگ ترین خنده دنیا نباشد ، برای ندیدن روزی که چشمهایش از ذوق آمدنم برق می زد ، برای آهسته آمدنش ، برای پچ پچ های در گوشی اش ، برای لیوان چای اش ، برای بی محابا آب آوردنش ، برای نگران شدنش ، برای سوال پرسیدنش ...
دلم تنگ خواهد شد به "یقین" ...
ای ساربان ای کاروان
لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من
جان و دل مرا می بری
حس تنهایی بدی دارم حس یک آدم بدون بغل حس اون آدمی که بی همراه داره میره توی اتاق عمل
حس تنهایی بدی دارم حس و حال یه مرد دیوونه حس و حال کسی که تو روز مردن مادرش تو زندونه
نه تو دلگیری از رفتن نه من اشکم سرازیره منو جوری شکستی که دیگه گریم نمیگیره
شدم مثل یه ابری که زمستونم نمیباره دیگه این بغض سی ساله شکستن بر نمیداره
یه حسی بین ما بوده که حالا غیر یک خون نیست اگه گریم نمیگیره واسه حفظ غرورم نیست
یه حسی بین ما بوده که این روزا شده یک درد به جای ما یه سنگم بود دیگه این درد و حس میکرد
تو خیلی قبل از این رفتی که این اندازه من سردم کنارت سوگواریمو برای رفتنت کردم
نه با تو زندگی دارم نه از فکر تو آزادم چه میموندی چه میرفتی تو رو از دست میدادم
یه حسی بین ما بوده که حالا غیر یک خون نیست اگه گریم نمیگیره واسه حفظ غرورم نیست
یه حسی بین ما بوده که این روزا شده یک درد به جای ما یه سنگم بود دیگه این درد و حس میکرد
دلتنگ شدم ، دلتنگ تو و بغضی که آرام بر رویم نشست ؛
یادم آمد ، کسی نیست ...
آزرده دل از کوی تو رفتیم
و نگفتی
کی بود؟
کجا رفت؟
چرا بود و چرا نیست؟
میروی گریه می آید مرا؛ گریه می آید مرا
گریه می آید مرا …
اندکی بنشین
اندکی بنشین که باران بگذرد
.
.
صبح که پشت میزم می نشینم ، اولین چیزی رو بو میکنم عطر گل نارنج (بهار نارنج) هست ، هر روز به مهربانی آنها جمع می کند و گوشه میز برایم میگذارد بی آنکه بداند چقدر حالم خوب می شود از عطر شنیدنش ،بعضی آدمها صدای قلب شان ، آرامی وجودشان آنقدر وسیع است که همینقدر کنارت بنشینند آرام می شوی و دوس داری کنارت بنشیند و زمان را با دست هایت نگه داری ...
می چسبد در این بهار
کنار این شکوفه ها
کنار باران های بی قرار و ناگهانی
+ برای تو ای مهربان
می شود
با یکی چای بخوری
با یکی سفر بروی
با یکی عکس بگیری
راه بروی،اما فقط یکی است
که برایش چای می ریزی
با ا وحرف می زنی ، راه می روی
و دوستش می داری ...
.
.
گناه منی بی گناه منی! که بار غمت مانده بر دوشم …
+ برای خودم
user not found . . .
user not found . . .
user not found . . .
user not found . . .
user not found . . .
.
این شعرها که بوی سکوت می دهند
از غیبت لب های توست
کلمات
مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی
از معنا خالی شدند
و در انتظار مورچه هایند
توشه بار زمستانی شان را
در حفره ی تاریک خالی کنند-
اندوهی که سرازیر می شود
در سینه ی خاموش من.
محمد شمس لنگرودی
+برای آسمانم
سال 1399 با دلتنگی شروع شد با بغض نبودن ادمایی که دوستشان دارم ...
هنوزم اینجا برایم خوب است ... آرام و دنج .... خیلی آرام ...
+ دوستانم که گاه و بیگاه مرا سرمیزنید ... آی دی شما را برای عرض ادب ندارم ...:)
خدا فرشته هاشو که نمی سپره دست همه
خدا مهربونی کرده تو رو سپرد دست خودم
# تولد ساغر
#چهارشنبه ششم اردی بهشت
# ساعت 15:35
مادرم رنج دارد ... رنج
پدر دارد گم می شود در روزهای زندگی اش ...
بهار من بازگشت توست ...
+ برای پدرم
270 روز انتظار و جنگ ...
+ پدر بالاخره حرف زد :)
چه سالی شده این سال 94 ، چه روزایی رو داریم سپری می کنیم / تو یکی از همین روزها مادر فشارش بی هیچ مقدمه ای افتاد ، کمی طبق همه تجربه های که همه مون داریم حال مادر بهتر شد اما این ماجرا چند بار دیگه تو روزای بعدی هم اتفاق افتاد ، ساده از کنارش نگذشتیم و برای مادر پیش دکترش نوبت گرفتیم / دکتر گفت به خاطر فشارهایی که تو این مدت به قلبش اومده باید جراحی شه !... هر چه سریعتر ... یعنی فردا ...
+
و اما تو! ای مادر!
ای مادر!
هوا
همان چیزی ست که به دور سرت می چرخد
و هنگامی تو می خندی
صاف تر می شود …
+ این روزها پر از نگرانی ام پر از استرس حتی استرس خداحافظی رو دارم با پدرم ، با مادرم
پدر 29 اردیبهشت مرخص شد . با هزار شوق و ذوق هم مرخص شد با هزار سختی و رنج و درد ولی با امید و خوشی ، با همه اینها به خانه برگشت اما همه را قبل از آمدن پشت در گذاشت و ما ماندیم و معمای این اتفاق، خیلی زود و خیلی زودتر خودم را با این شرایط با این اوضاع هماهنگ کردم با این جنگ با این همه دشواری ، این شرایط را جزئی از زندگی ام گذاشتم ، الانم که دارم فکر میکنم میبینم درست فکر کردم ، پدر به مراقبت 24 ساعته نیاز داشت نه دلسوزی 24 ساعته ، روزای اول فقط به حرف های پرستاری که به خانه امان می آمد فکر می کردم به دستهایش به رفتارش که تنها جایی بود که می بایست یاد می گرفتم ، همین دو روز اول تکلیفم با خودم روشن شد ، نظافت ، اکسیژن ، ونتیلاتور ، ساکشن ، گاز تراک ، ورزش ، غذا روزانه ، آب ، داروها و انواع پماد ، ساعت های رفت آمد ، شرکت و از همه مهمتر مادر .
جنگ نا برابر ما در مقابل سندرمی که نمی دانیم چیست ، تشخیص غلط و اشتباه دکتر فریدون آقاجانی ، بیمارستانی که فقط کنتور حضور پدر را می انداخت و روزهایی که می رفتند و آخر هم سپری شدند . پرستار آمد با چند نفر دیگر و بصورت شیفتی ، ما خواهر برادرها هم به صورت شیفتی برنامه ریزی کردیم کارشناس تغذیه هم با دستورات غذایی ، دکتر داخلی با دستورات شخصی و هزار چیز دیگر ، راستی فیزیوتراپ را یادم رفت خانمی که 10 روز تمام وقت ما را گرفت که ادعای شناخت بر روی این سندروم را داشت. نمی شد دست روی دست گذاشت فیزیوتراپ را عوض کردیم ، ما نیاز به یک جنگجو داشتیم ، جنگجو آمد ، پدر را دید ، مات شد ، کمی بالای سر پدر نشست، سکوت کرد !... به پدر گفت : بلند شو ، داد زد ، و پدر را بعد از 120 روز نشاند و ما انگاری اولین باری است که داریم نشستن پدر را با ذوق و شوق می بینیم ... در دلم گفتم بجنگ بجنگ بجنگ
روزهای رو به رشد پدر شروع شد خوبی ، نشاط ، و از همه مهمتر محیط خانه و خودمان و امید . روز یازدهم تیرماه شد و پرستار پدر آمد کارهای روزانه اش را انجام داد و تراک پدر را عوض کرد به رییس خودش زنگ زد که بیاید و درحالی که گوشی را روی ایفون گذاشته بودبم گفت من دارم شام میدهم خودت کاری کن ، فردای آن روز جمعه حال پدر مطلوب نبود به پرستار زنگ زدیم چند بار نه چندین بار همش گفت چیزی نیست شما حساس هستید .... ساعت 12 ظهر حال پدر بد و بدتر شد ، من و برادرم اولین کاری که به ذهنمان رسید CPR بود ، پدر داشت می رفت از دستمان زیر دست های خودمان ، چشم هایش ثابت شد و صدا های را دیگر نمی شنید ، نه ضربانی قلبی ، نه تنفسی و نه فشاری ، اورژانس آمد و همزمان که انها پایش را درون اتاق پدر گذاشتند پدر نفس عمیقی کشید و فوری به بیمارستان انتقال داده شد و انجا هم دوباره مشکل تنفسی برایش پیش آمد و پس از آن دوباره به کما رفت به کما دکترها گفتند اشتباه پرستار باعث این اتفاق افتاد ... و حالا برگشتیم به چند ماه قبل برگشتیم به اول عید به روز اول فیزیوتراپ پدر که چند روز قبل به خانه مان آمد گفت از اول باید شروع کرد از اول اول ...
+ 155 روز جنگ
+ اگر این ماجرا جنگ است من جنگجوی این جنگ هستم تا آخر ...
خیالم را دوست دارم ... پر است از آدمهایی که نمی دانند دوستشان دارم پر از لحظه هایی که خواستم تقسیم کنم و نتوانستم ، پر از روزهای تنهایی ، پر از لحظه های بکر احساس ، پر از عکس های نگرفته ، پر از هوس خوردن چای های دونفره ، پر از پیاده روهای بارانی ، پر از قول های یک نفره ، پر از گشتن ردپاهای به جا مانده ، خیالم را به خاطر تو هم دوست دارم ، که هنوز لبریز است ، راستی چه جادویی داشت این لحظه های با تو بودن که هنوز و هنوز طعم خوب لعنتی اش را حس می کنم در همه جا ، باور میکنی هنوز هم می بینمت ، می بویمت ، با تو راه می روم ، با تو گوش می دهم و با تو روزها و فصل ها را سپری می کنم ...