حرف که میزنی
من از هراس طوفان
زل می زنم به میز
به زیر سیگاری
به خودکار
تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند که میزنی
من – عین هالوها – زل می زنم به دست هات
به ساعت مچی طلایی ات
به آستین پیراهن ات
تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرو رفته ای
در کلمه ای انگار
در شین
در قاف
در نقطه ها …

 

                                                                  مصطفی مستور


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 



درست همان لحظه که از خود می گفت و حرف میزد نقطه را آرام گذاشت در پایان کلمتاتش و من طبق معمول منتظر سطری دیگر ، هرکدام از سطرها انگار فرصتی بودند برای حرف زدن من اما باز دوست داشتم بشنوم و بنویسم  ....
.

.
.
.
سطر بعدی برای من بود تا از خودم بگو یم ...
.
.
.
.
اینگونه نوشت :
.
.
.
سطری نمانده ...
.

.

جایی نیست برای نوشتن حرفهایت!


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

نگاه کن

تا می توانی خوب نگاهش کن

همین ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |