درست همان لحظه که از خود می گفت و حرف میزد نقطه را آرام گذاشت در پایان کلمتاتش و من طبق معمول منتظر سطری دیگر ، هرکدام از سطرها انگار فرصتی بودند برای حرف زدن من اما باز دوست داشتم بشنوم و بنویسم .... .
. . . سطر بعدی برای من بود تا از خودم بگو یم ... . . . . اینگونه نوشت : . . . سطری نمانده ... .
.
جایی نیست برای نوشتن حرفهایت!
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۸۷ساعت توسط ...::: افشین :::...
|