"دست کرد توی یکی از جیبهای کیف مدرسه اش. یک تکه
سنگ کوچک و ناصاف نشانم داد و گفت توی باغچه ی مدرسه پیداش کرده و از آن
به بعد، با همان لی لی بازی می کند آن وقت ادامه داد: ...چون خیلی صاف نیس می بازم ببین
گوشه هاشو...یه طرفشم قلمبس.وقتی میندازمش نمی افته توی خونه ای که دلم
میخاد بیفته.وقتی ام می افته همون جایی که دلم میخاد بهش پا که میزنم یا
خیلی میره جلو یا یه کم. اینه که همه ش یا رو خط وای می سته یا میره
بیرون. واسه همین همه ش می سوزم. پرسیدم مگه همتون با یه سنگ بازی نمی کنین؟! گفت نه هرکی واسه خودش یه سنگی داره گفتم: خب...از مال اونایی استفاده کن که سنگشون صافه گفت اونا که سنگشونو نمی دن به دیگران...میترسن ببازن..
توی
چند قدمی که تا کافه راه بود با خودم فک کردم چه قدر بد است که آدم باید
همیشه سنگ صاف خودش را داشته باشد و هیچ کس نباشد سنگ صافش را به آدم قرض
بدهد از ترس این که مبادا یک وقت خودش ببازد."
* کافه پیانوصفحه 152
برای کوله باردلتنگی ...
+
نوشته شده در شنبه بیستم تیر ۱۳۸۸ساعت توسط ...::: افشین :::...
|
زمانی
با تکه ای نان سیر می شدم
و با لبخندی
به خانه می رفتم
اتوبوس های انبوه از مسافر را
دوست داشتم
انتظار نداشتم
کسی به من در آفتاب
صندلی تعارف کند
در انتظار گل سرخی بودم
احمدرضا احمدی
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم تیر ۱۳۸۸ساعت توسط ...::: افشین :::...
|
سلام ...
روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه ای گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند ...
آهود دهخدا : [ اِخ ] پسر جيرا از سبط بن يامين . (قاموس کتاب مقدس ).