*
فرصتی بخواهید
تا گیسوان خود را در آفتاب کنار رودخانه
شانه بزنید
فرصتی بخواهید
 که مخفی ترین نام خود را
که خون شما را صورتی می کند
از رود بزرگ بپرسید
به نام آن اسب
به نام آن بیابان
شما فرصت دارید
 تا چیدن گندم ها
تا زرد شدن کامل گندم ها
 عاشق شوید
فقط روزهای کودکی رابرای یکدیگر
نگویید
گندم ها زرد شدند
گندم ها چیده شدند
 نان گرم آماده است
ولی
 شما کنار بوته های زرد ذرت باشید
 آب را در کوزه بریزید
کوزه را کنار تنها بوته ی گل سرخ
 بگذارید
ما
 شما را هنوز به خاطر آن گل سرخ
 دوست داریم

**

یک روز بیدار می شویم (توی یک گفتگوی خیلی عادی،یا توی رخت خواب با کیفِ نشئه گی یک خواب عمیق شبانه،یا روی صندلی با فکری سرگردان در هزار جا ، یا پشت فرمان ماشین توی یک راه بندان) و می بینیم که نمی خواهیم فکرمان هیچ جا برود، نمی خواهیم فکر کنیم به چیزهای نیامده و آمده و کارهای نکرده و کرده و هر آنچه که پیش یا بعد از این ممکن است اتفاق بیافتد. و اصلا نمی خواهیم فکری وجود داشته باشد تا یادمان بیاید که هنوز هستیم و هنوز خیلی کارها می شود کرد .       

می فهمیم دیگر پایین تر از این ، تحمل ناپذیرتر از این ، ممکن نیست ...

* احمدرضا احمدی
** حسین سناپور
*** به روزم AFSHIN.aminus3

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

هر کودکی که به دنیا می آید حامل برات امیدی است که شاید نجات بشریت به دست او باشد ...

با باران آمدی...

پاک و آرام و دوست داشتنی ....

نفس بکش آرام و آهسته با گریه های بی امان ....

اینجا زمین است جایی برای زندگی ...

باش عاشق ....

عاشق زندگی ....

عاشق مردم ....

عاشق طبیعت ...

و زیبایی هایی را که از درون می جوشند ....

 

* تو را از امروز " هستی " می نامیم ...

* برای برادرزاده عزیزم

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان ۱۳۸۸ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |