.
.
.
از شما هراس ندارم
که به من تو بگویید
فقط صورتم را به دیگران بگویید
که لبخند داشت
لبم سفیدی بود
باغ ندارم
خانه ندارم
رویا ندارم
خواب دارم
عشق دارم
نان دارم
اطلسی دارم
حافظه دارم
خستگی دارم
سردی دارم
گرمی دارم
مادر دارم
قلب دارم
دوست دارم
یک چمدان دارم
یک سفر دارم
یک پاییز دارم
یک شوخی دارم
لباسهای من کهنه نیست
ولی در چمدان بسته نمی شود
یک تکه قالی دارم
آسمان نیست
ابری است
آبی است
فرهنگ لغت دارم
دوازده جلد است
مولف مرده است
یک پرتقال دارم
برای تو
عینک دارم
شیشه ندارد
نه سفید نه سیاه
برای چهارفصل است
یک لیوان از باران دارم
ناتمام است
شکسته است
یک جفت جوراب آبی دارم
دریا را دوست دارم
کار نمی کند
سه دقیقه مانده به چهار را
نشان می دهد
اگر اینه را بشکند
 اگر گل نیلوفر دهد
اگر میوه دهد
اگر حرمت مادرم را
با چادر سیاه بداند
اگر شمعدانی در اینه
کوچک تر شود
من کوچک می شدم

* احمدرضا احمدی

* این روزا ، روزای خوبی نیست ...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی ۱۳۸۸ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


خودش را آماده کرده بود برای یک اتفاق ، اتفاقی که می دانست روی می دهد چه دور ، چه نزدیک ...

با خودش گفتگو می کرد و دوست داشت نه بهترین شی ء را بلکه آن چیزی را از خودش سخن می گوید و آن چیزیکه با او همراه است را هدیه بدهد ... حسابی با خود کلنجار رفت و در بین تمامی دوروبرش لیلیوم را دید ، لیلیوم ، لیلیوم تایلندی ... همانکه آرام در کنار میزش نشسته بود درون گلدان شیشه ای قرمز رنگ ، همانکه همیشه نگاهش می کرد چه در روز و چه در شب و حتی هنگامی که آرام گریه می کرد ...  همانکه  به او زل می زد چه شاد بود و چه غمگین ، گوشهایش همیشه از شنیدن موسیقی آنهم با صدای بلند به درد می آمد و باید رقص کنان همه آنها را گوش می داد ...

صدای داد و فریاد در اطاق پیچید ، صدای خنده ای که بیشتر به قهقه می مانست صدایی از سرمستی از یک خوشحالی ناب ، گوش هایت را نگیر لیلیوم ، امروز روز من است تو هم با من بخند ... لیلیوم دلش گرفته بود و انگار می دانست آدمها یکی نیستند ، انگاری می دانست ...

پسرک هم خنده از صورتش گم شد بی آنکه توانسته باشد هیجانی را ایجاد کرده باشد ...

کنار پنجره می نشینی لیلیوم ...!

آهنگی را که دوست داری را برایت بگذارم ...!

بخند ... بخند لیلیوم ...!

لیلیوم را از گلدان جدا کرد آرام بوسیدش ، کاری  که هر وقت دلش می گرفت انجام می داد و باز دلش گرفت با اینکه می دانست تکه ای از خودش را گرفته ، تکه ای از وجودش را ، آرام و با وسواس دور بهترین کاغذ کادویی پیچاند تا شبی دیگر را در کنارش بگذراند ...

صبح وداعی تلخ با لیلیوم داشت ، از طرفی دوستش داشت و از طرفی می دانست دارد او را هدیه می دهد به کسی که درباره لیلیوم با او سخن می گفت و مطمئن بود او هم لیلیوم را دوست دارد . لیلیوم را با احترام تقدیم کرد ، با خنده و همراه با سکوت پذیرفته شده ...

لیلیوم پرواز خود را آغاز کرد در دستانی دیگر و در روحی دیگر ، پسرک هجوم سایه های سیاه را در دلش دید ... ولی اطمینان داشت دلش هیچ نقش این مابین ندارد فقط از روی حرفهای خودش لیلیوم را تقدیم کرده بود ...

دلم می خواهد بگویم جا ماندی ... ولی نه ...!

می خواهم بگویم تو را گم کردند ...!

لیلیوم تو را آنجا گذاشتند ... تو را رها کردند ...

لیلیوم مرا ببخش که تو را در دستهایی که نمی دانم چیست و برای کیست رها کردند ... مرا ببخش برای اتفاقی که منتطرش بودم ...!

پسرک حرفهای دوروبرش را دوست دارد کنار بگذارد و صداهای اطرافش را تا آنجا که راه دارد فراموش کند و حتی نداند از کجا آمده بودند ... اغلب این روزها دلش برای کسی تنگ نمی شود ، به نگاه های کودکان خیره نمی شود ، خیسی باران را دوست ندارد ...

 


*  اصلاً نمی توانم تصور کنم که تو را از دست بدهم.اگر تورا از دست بدهم مطمئناً این ذره ناچیز شادی را از دست می دهم . شادی ای که برای نفس کشیدن و فقط برای نفس کشیدن لازم است و مطمئناً من این شادی را از دست خواهم داد:چرا که نه ؟

برای اینکه این حالت را برایت شرح دهم باید درباره اش مثل یک بیماری صحبت کنم: حرارت رویا چند درجه پایین می آید . نبض روح نامحسوس و نامحسوس تر می شود.فکر می میرد. وبعد تنها همین زندگی ظاهری باقی می ماند،این زندگی که برای هیچ کس زندگی نیست.یک بیماری ویروسی است که روح را مبتلا می کند. فقدان ایمان ، نه ایمان به خدا بلکه ایمان به خودم – فقدان ایمان،مثل فقدان قند یا فقدان گلبول قرمز .

و این طعم زندگی است که در این ساعات هایی که تو را از دست داده ام ، جریحه دار می شود ...!

 


* کریستیان بوبن


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی ۱۳۸۸ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

هنوز

     دامنه دارد

هنوز هم که هنوز است

                              درد

                                   دامنه دارد

شروع شاخه های ادارک

طنین نام نخستین

تکان شانه ی خاک

و طعم میوه ممنوع

که تا تنفس سنگ

                    ادامه خواهد داشت

 

و درد

هنوز دامنه دارد ...

 

* قیصر امین پور



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۸۸ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |