وقتی طلوع کردی من آن بالا بودم . پشت ِ شیشه . محوِ تو . آخ که گاهی پایین چه قدر بهتر از بالاست! تو نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کردم . تو آن پایین مثل یک حجم آبی می درخشیدی و من به هر چه رنگ آبی بود حسودی ام می شد . بعد هر دو سورار ِ آن اسب سفید می شدیم که بال نداشت و فقط مثل دیوانه ها خیابان های سبز را می پیمود و می شمرد و می بویید و تمام می کرد و دوباره می شمرد و تمام می کرد و سه باره می شمرد و تمام می کرد و دل من چه قدر کوچک و تنگ بود . می خواستم بگذارمش هزار بار خیابان ها را تمام کند تا دلم بزرگ شود و بزرگ شود و باز هم بزرگ شود و بزرگ تر شود و آن قدر بزرگ شود تا تو در آن جا بگیری . اما نشد و نمی شود . تو گفتی برو آن جا . کنار دیوار . من خواستم دیوار را چنان بکوبم که تکه تکه شود تا هر دو از بن بست رها شویم اما تو جیغ کشیدی و من به خاطر تو جلو دیوار ایستادم و هر دو به دیوار زل زدیم که چقدر بلند بود و ضخیم بود و سخت . دیوار به ناتوانی و حقارت ما پوزخند می زد و من لج ام گرفته بود . بعد تو چشم های سبزت را به من دادی که چه قدر آبی بودند و من چشم هام را به تو و تو هنوز نمی دانستی من چه بازی غریبی را شروع کرده ام . بعد من به دست های تو خیره شدم و همه معصومیت زندگی را در آن ها دیدیم و بر خود لرزیدم . مثل دریا آبی بودند و یا انگاری تکه ای از آسمان بودند که روی زمین افتاده بودند . بعد من با قلم سبزی تمام حرمت آن دست های آبی را بوسیدم و فهمیدم که خدا هم آبی است ...

 

 

* مصطفی مستور

* ...


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


من اناری می کنم دانه

و به دل می گویم

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود ...

 

 

*سهراب سپهری

*برای گندم ...


+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |