![]() |
حالا که رفته ای
برایت می گویم
از مشغولی من و دریا
هی نامی را بر ساحل می نویسم
هی دریا موج هایش را می فرستد
و کسی را به دور دست ها می برد
* محمدرضا عبدالملکیان
دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
سایه هایی بی لک
گوشه ای روشن و پاک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند
باید استاد و فرود آمد
بر آستان ِ دری که کوبه ندارد ،
چرا که اگر به گاه آمده باشی دربان به انتظار ِ توست و
اگر بی گاه
به در کوفتن ات پاسخی نمی آید .
کوتاه است در ،
پس آن به که فروتن باشی .
آیینه یی نیک پرداخته توانی بود
آن جا
تا آراسته گی را
پیش از آمدن
در خود نظری کنی
هرچند که غلغله ی آن سرود در زاده ی توهم توست نه انبوهی ِ
مهمانان.
که آن جا
تو را
کسی به انتظار نیست ...
* احمدشاملو