![]() |
یه روز اومد حالش بد بود خیلی ، می گفت : تپش قلب داره ، یه چند روز یه جوری شده خودشم نمی دوست چی شده . چند روز بعدش گفت میخواد بره دکتر ، رفت پیش دکتر بهش آرام بخش داده ، میگفت کلا میزون نیست ، بهش گفتم یه چند روز بره مرخصی گفت نه ، بعدش اصرا کردم گفت فقط دو روز . منم گفتم برو یکم بهتر شو . احساس کردم از لحاظ روحی تحت فشار هست ، بعد از این چند روز برگشت و باز همون ماجرا ها اینار شدید تر گفت دکتر گفته نباید بره سر کار از تنش و استرس باید دور باشه ، می گفت باباش گفته بهتره نره سرکار ، می گفت برم چند روز مسافرت و این حرفا بهش گفتم یه چن روز نیاد سرکار تا تمرکزش بیشتر شه گفت باشه ، یه صبح زنگ زد گفت دیگه نمیام ...
برگشت به شرکت قبلی اش واسه کار :)
+همه اینا هم فیلم بود،همین!
برایت،
عطر باغ وُ میوههای جنگلی را،
عشقبازیِ آستانهی در،
شنبههای لبریز از عشق
یکشنبههای آفتابی
دوشنبههای خوشخُلق را
آرزو میکنم.