![]() |
بضی وقتا نمی دونی چی بگی یا چی بنویسی یه جور خلاصی اصلا برات مهم نیست بقیه چی کار می کنن یا می خواهد چی بشه واسه چی واسه کی شاید اینطوری بگم هنگ کامل !!
رقص دستان ظريفت بر روي خاك كه خود چيزي نداشت براي خاک بودن ، آنقدر ظریف بود، كه تا خاك دستانت را حس كرد خود را مرواريد ديد و دستانت را همچون صدف و خود را رها كرد ، خود شروع به رقاصي نمود ميان انگشتانت بي آنکه تو بداني ...
آب تا تو را دید با غرور ، زلالی زود گذرش را به رخت کشاند زمانی که دستانت را حس كرد گمان برد در تنگ كوچك دلش عروس دريايي قدم نهاده ، آب رقاصي را نخواست با جسارت پاکیش را به صورتت ارمغان داشت ...
چه حسي داشتند آب و خاك و تو ...
لحظه لحظه عاشقي است، آفريدن ، تولد ...
تولد ...
تولد ...
نه آب ام ...
نه خاك ام ...
نه عاشق مرواريد شدن ...
و نه دلتنگ عروس دریایی ، تو خود عاشق تولدي ...
تو خود عاشق تولدي ، اینطور نیست ...
عاشق تولد ...
عاقبتش مهم نیست ...!