بضی وقتا نمی دونی چی بگی یا چی بنویسی یه جور خلاصی اصلا برات مهم نیست بقیه چی کار می کنن یا می خواهد چی بشه واسه چی واسه کی شاید اینطوری بگم هنگ کامل !!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


گاهي بايد سكوت كرد ...
فقط ديد ...
فقط شنيد ...

و در بيتوته بين اين دو ، زمان را سپري كرد ...




                                                                                              اينجا تبريز ( مهر 87 )
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

رقص دستان ظريفت  بر روي خاك كه خود چيزي نداشت براي خاک بودن ، آنقدر ظریف بود، كه تا خاك دستانت را حس كرد خود را مرواريد ديد و دستانت را همچون صدف و خود را رها كرد ، خود شروع به رقاصي نمود ميان انگشتانت بي آنکه تو بداني ...
آب تا تو را دید با غرور ، زلالی زود گذرش را به رخت کشاند زمانی که دستانت را حس كرد گمان برد در تنگ كوچك دلش عروس دريايي قدم نهاده ، آب رقاصي را نخواست با جسارت پاکیش را به صورتت ارمغان داشت ...
چه حسي داشتند آب و خاك و تو ...
لحظه لحظه عاشقي است، آفريدن ، تولد ...
تولد ...
تولد ...
نه آب ام ...
نه خاك ام ...
نه عاشق مرواريد شدن ...
و نه دلتنگ عروس دریایی ، تو خود عاشق تولدي ...
تو خود عاشق تولدي ، اینطور نیست ...
عاشق تولد ...
عاقبتش مهم نیست ...!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |