![]() |
رقص دستان ظريفت بر روي خاك كه خود چيزي نداشت براي خاک بودن ، آنقدر ظریف بود، كه تا خاك دستانت را حس كرد خود را مرواريد ديد و دستانت را همچون صدف و خود را رها كرد ، خود شروع به رقاصي نمود ميان انگشتانت بي آنکه تو بداني ...
آب تا تو را دید با غرور ، زلالی زود گذرش را به رخت کشاند زمانی که دستانت را حس كرد گمان برد در تنگ كوچك دلش عروس دريايي قدم نهاده ، آب رقاصي را نخواست با جسارت پاکیش را به صورتت ارمغان داشت ...
چه حسي داشتند آب و خاك و تو ...
لحظه لحظه عاشقي است، آفريدن ، تولد ...
تولد ...
تولد ...
نه آب ام ...
نه خاك ام ...
نه عاشق مرواريد شدن ...
و نه دلتنگ عروس دریایی ، تو خود عاشق تولدي ...
تو خود عاشق تولدي ، اینطور نیست ...
عاشق تولد ...
عاقبتش مهم نیست ...!