![]() |
درحضور دیگران می گویم تو محبوب من نیستی
و در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام
می گویم میان ما چیزی نبوده است
تنها برای این که از دردسر به دور باشیم
شایعات عشق را با آن شیرینی تکذیب می کنم
و تاریخ زیبای خود را ویران می کنم
احمقانه اعلام بی گناهی می کنم
نیازم را می کشم ، بدل به کاهنی می شوم
عطر خود را می کشم
و از بهشت چشمان تو می گریزم
نقش دلقکی را بازی می کنم ...
و در این بازی شکست می خورم و باز می گردم
زیرا شب نمی تواند حتی اگر بخواهد
ستارگانش را نهان کند
و دریا نمی تواند حتی اگر بخواهد کشتی هایش را .
* در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید، چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه از دست دادن است ....
* در ژرفای وجودم می دانم چه دروغی گفته ام ...
فکر می کردم عشق تو چیزی نیست
مگر سرخی لکه ای خرد بر پوست
که می شو د با آب شست؛
لکه ای شاید از تغییر فصل،
از دگرگونی هوا،
حساسیت ، آفتاب سوختگی،
که دیری نمی پاید بر صورتم ...
فکر می کردم عشق تو رودخانه ای است
برای نوازش دشت ها،سیراب کردن مزرعه ها،
اما زمانی که در سرزمین درون من جاری شد،
دهکده ها را غرق کرد،
سیلابی شد،
سرزمین مرا فرا گرفت،
دیوارهای خانه ام را فرو ریخت،
و مرا حیران در برهوت نا کجا آباد رها کرد.
پنداشتم عشق تو
چون ابری بر من بگذرد،
لنگرگاهت پنداشتم،
و پناهت ،
و این که عشق ما نیز
چون عشق های دیگر
روزی به فرجامی برسد،
و تو چون نوشته روی آیینه ناپدید شوی،
و برف زمان
برریشه های نهالی ببارد که با هم کاشته بودیم.
شور و اشتیاقم را برای چشمان تو عادی یافتم
واژه های دلدادگی را عادی پنداشتم،
اما اینک می بینم چه خطایی بود آن همه
عشق تو نه لکه ای بود سرخ بر پوستم
که با آبی زایل شود،
نه زخمی که با گیاه مرهمی درمان شود،
و نه سرمایی که با باد شمال بیاید.
عشق تو هجوم شمشیری بود بر تن من،
سپاهی تا زنده ،
نخستین گام بر جاده دیوانگی .
نزار قبانی
با دست خطی عجیب درون شناسنامه ام اینگونه نوشت :
دوازدهم اردی بهشت
نه یک روز بیشتر ،
نه یک روز کمتر ...
همیشه دلم می خواسته درباره ی سکوت حرف بزنم.سکوت...همانکه بر زندگی آدمی حاکم است مثل ماری چمبره زده روی کول زندگی و خیره نگاه می کند.سکوت ...همانکه در موسیقی اگر نباشد کمر ساز می شکند.پرده ها دریده می شود.بشر از کره زمین کوچ می کند و صدای خدا هم در می آید.سکوت...همانکه هست و تو خیال میکنی که نیست و گاهی نیست و تو فکر میکنی که هست.وقتی نیست صداهای عوضی آدم را عاصی میکند.وقتی هست صداش چنان تو را می بلعد که انگار در قعر اقیانوس از خواب پریده ای و نمی دانی کدام سو را بگیری تا به زندگی باز گردی...همه ی راه ها به نیستی ختم می شود و همه توان تو دست و پا می زند تا بر هراس خود سوار شوی و تصور کنی زنده مانده ای ...بارها به نبودن فکر کرده ام و ناچار با مرگ راه رفته ام.غذا خورده ام حرف زده ام عکس یادگاری گرفته ام و خوابیده ام بی آنکه به نبودن اندیشیده باشم.نبودن سکوت بودن است.ایستگاه آخر زندگی.اما هیچ نسبتی با آن ندارد.باهاش فامیل نیست.از جنسی دیگر است. بیگانه ای که بی وقت در خانه ات را می زند و پیش از آنکه عدد بعدی را بشماری نفس قبلی ات را بریده است .صبح ها که بیدار می شوم گذشته هایم خواب آشفته ای بیش نبوده و شبها که می خوابم آینده ام صبحی آشفته است از پس خوابی آرام...در خواب جهانم سنجیده و به اندازه و بی مرز و مطلوب من است و خوب می دانم که عمر کوتاه خوابم مثل زندگی یک پروانه زود تمام می شود و ناچار باید به زندگی برگردم و باز در این آشفته بازار به مرگ فکر کنم...به زندگی..به بودن یا نبودن...اصلا چه فرقی میکند...بال پروانه باز باشد یا بسته...چه فرقی میکند؟فقط این اهمیت دارد که بدانم یک پروانه در طول عمر کوتاه خویش چند بار بالهایش را از هم می گشاید و می بندد.نیز بدانم سکوت موسیقی عمیق تر است یا سکوت بال پروانه....
عباس معروفی
* برای ملودی ....
... حالا به گریه می افتد. ساکت ایستاده ام . دل ام می خواهدهرچه توی دل اش جمع شده بریزد بیرون. می گوید : ((خودت گفتی یه شب خواب دیدی تو و مونس رفته اید توی دشت و اون جا صدای خدا رو شنیده اید که گفته بود دارید دنبال چی می گردید؟ و تو گفته بودی دنبال تو، داریم دنبال تو می گردیم. بعد اون صدا گفته بود برای پیدا کردن من که نمی خواد این همه راه بیایید توی دشت و بیابان.گفته بود من توی سفره های خالی شما هستم. توی چروک های صورت عزیز.توی سفره های مادر بزرگ.توی شیارهای پیشونی پدر بزرگ.توی ناله های زنی که داره وضع حمل می کنه. توی پینه های دست آدم های بدبخت و فقیر. توی آرزوهای دختر فقیر دم بخت که دوست دارند کسی با اسب سفید بال دار بیاد و اون ها رو از نکبت فقری که توش گیر کرده اند نجات بده . توی عینک ته استکانی چشم پدران ناامیدی که با جیب خالی،بچه مزیض شون رو از این دکتر به او دکتر می برند. توی دل دوتا پسر بچه دبستانی که سر یک مدادپاکن توی خیابون با هم دعواشون می گیره. توی دل مردی که شب با جیب خالی باید بره خونه اما از زن وبچه هاش خجالت می کشه.توی دل زن اون تعمیر کاری که دوست داره شب ها که شوهرش از کار بر می گرده خونه، دستا هاش از کار و روغن و گریس سیاه باشه که یعنی اون روز کاری بوده وشوهره پولی در آورده و به همین خاطر اول به دست های شوهرش نگاه میکنه ببینه سیاه ند یا نه ؟ توی دل اون شوهره که اگه دستاش سیاه نباشن ساکت میره یک گوشه اتاق تا گرسنه بخوابه اما صدای زنش که هی به بچه ها می گه خدا بزرگه خدا بزرگه نمی ذاره اون راحت بخوابه. توی فکر اون فیلسوف بی چاره که میخواد من رو ثابت کنه اما نمی تونه. توی نماز های طولانی آن عابد که خلوت شبانش رو حاضر نیست به همه ی دنیا عوض کنه. توی چشم های سرخ شده ی کسی که به ناحق سیلی می خوره اما خجالت می کشه گریه کنه. توی اندوه بزرگ و عمیق پدری که جسد پر از خون پسرش رو از جبهه می آورند و فقط به چشم های پسرش نگاه می کنه . صورتش از اشک خیس می شه ...
دیگر نمی تواند ادامه دهد. داخل آپارتمان می شود و در را می بندد.احساس می کنم به پشت در تکیه داده است و نمی تواند تکان بخورد.لب هام را برروی در،جایی که خیال می کنم انگشتان اش را شاید آن جا گذاشته باشد، می برم و آن جا را می بوسم .
مصطفی مستور
* این روزها دوست دارم حقیقت وجود مرگ را در آغوش بگیرم و با تمام وجود ببوسم اش نه برای اینکه بگویم حال و هوای خاصی دارم بلکه بیشتر به خاطر حقیفت اش و وجود داشتن اش دوستش دارم ....