![]() |
همیشه دلم می خواسته درباره ی سکوت حرف بزنم.سکوت...همانکه بر زندگی آدمی حاکم است مثل ماری چمبره زده روی کول زندگی و خیره نگاه می کند.سکوت ...همانکه در موسیقی اگر نباشد کمر ساز می شکند.پرده ها دریده می شود.بشر از کره زمین کوچ می کند و صدای خدا هم در می آید.سکوت...همانکه هست و تو خیال میکنی که نیست و گاهی نیست و تو فکر میکنی که هست.وقتی نیست صداهای عوضی آدم را عاصی میکند.وقتی هست صداش چنان تو را می بلعد که انگار در قعر اقیانوس از خواب پریده ای و نمی دانی کدام سو را بگیری تا به زندگی باز گردی...همه ی راه ها به نیستی ختم می شود و همه توان تو دست و پا می زند تا بر هراس خود سوار شوی و تصور کنی زنده مانده ای ...بارها به نبودن فکر کرده ام و ناچار با مرگ راه رفته ام.غذا خورده ام حرف زده ام عکس یادگاری گرفته ام و خوابیده ام بی آنکه به نبودن اندیشیده باشم.نبودن سکوت بودن است.ایستگاه آخر زندگی.اما هیچ نسبتی با آن ندارد.باهاش فامیل نیست.از جنسی دیگر است. بیگانه ای که بی وقت در خانه ات را می زند و پیش از آنکه عدد بعدی را بشماری نفس قبلی ات را بریده است .صبح ها که بیدار می شوم گذشته هایم خواب آشفته ای بیش نبوده و شبها که می خوابم آینده ام صبحی آشفته است از پس خوابی آرام...در خواب جهانم سنجیده و به اندازه و بی مرز و مطلوب من است و خوب می دانم که عمر کوتاه خوابم مثل زندگی یک پروانه زود تمام می شود و ناچار باید به زندگی برگردم و باز در این آشفته بازار به مرگ فکر کنم...به زندگی..به بودن یا نبودن...اصلا چه فرقی میکند...بال پروانه باز باشد یا بسته...چه فرقی میکند؟فقط این اهمیت دارد که بدانم یک پروانه در طول عمر کوتاه خویش چند بار بالهایش را از هم می گشاید و می بندد.نیز بدانم سکوت موسیقی عمیق تر است یا سکوت بال پروانه....
عباس معروفی
* برای ملودی ....