![]() |
این شعرها که بوی سکوت می دهند
از غیبت لب های توست
کلمات
مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی
از معنا خالی شدند
و در انتطار مورچه هایند
توشه بار زمستانی شان را
در حفره تاریک خالی کنند –
اندوهی که سرازیر می شود
در سینه خاموش من .
*شمس لنگرودی
دستان کوچکت آنقدر مهربان و لطیفند که هر وقت می گیرمشان باید تمام سنگینی روزهایم را برایشان بخوانم و هر وقت آنها را به این سو و آن سو می بریشان دلم می خواهد باز حضورشان را لمس کنم ، دستهایت را که می گیرم خستگی یک روز کامل در چند ثانیه با خنده هیت فراموش می کنم و بعد حرف هایم را که می شنوی مات و مبهوت می مانی که من چه می گویم و باز می خندی ، آنقدر که از خندیدن خسته می شوی ...
دست هایت پاکند و مهربان ، دست های تو ، خدا را لمس می کنند ، این بار که دستانت به حضورش رسید برایم دعا کن ...