این شعرها که بوی سکوت می دهند

از غیبت لب های توست

کلمات

مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی

از معنا خالی شدند

و در انتطار مورچه هایند

توشه بار زمستانی شان را

در حفره تاریک خالی کنند –

اندوهی که سرازیر می شود

در سینه خاموش من .

 

 

*شمس لنگرودی

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

دستان کوچکت آنقدر مهربان و لطیفند که هر وقت می گیرمشان باید تمام سنگینی روزهایم را برایشان بخوانم و هر وقت آنها را به این سو و آن سو می بریشان دلم می خواهد باز حضورشان را لمس کنم ، دستهایت را که می گیرم خستگی یک روز کامل در چند ثانیه با خنده هیت فراموش می کنم و بعد حرف هایم را که می شنوی مات و مبهوت می مانی که من چه می گویم و باز می خندی ، آنقدر که از خندیدن خسته می شوی ...

دست هایت پاکند و مهربان ، دست های تو ، خدا را لمس می کنند ، این بار که دستانت به حضورش رسید برایم دعا کن ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم تیر ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |