روش‌های پر دردسر زیادی هست برای کشتن یک مرد
می‌توانی او را وادار کنی صلیبی چوبی را
تا بالای تپه به دوش بکشد تا به آن میخ‌اش کنی
برای اینکه کار خوب از آب درآید
نیاز به جمعیتی صندل پوش داری و
بانگ خروس،
خرقه‌ای برای دریده شدن
تكه‌ای اسفنج، اندكی سرکه و مردی كه میخ‌ها را بکوبد.
یا می‌توانی از آهنی بلند
نیزه‌ای بسازی و حمله‌ور شوی
به شیوه‌ی سنتی
بکوشی تا زره آهنین‌اش را بشکافی
اما برای این کار هم
نیاز به چند اسب سفید داری
درختانی از انگلیس، مردانی با تیر و کمان و دست کم
دو پرچم، یک شاهزاده و قلعه‌ای
تا ضیافتی برایت ترتیب دهند
اگر بخواهی همچون یک اصیل‌زاده رفتارکنی
و باد هم همراهی‌ات کند
می‌توانی آتش بنزین را بر سرش بریزی
در آن صورت نیاز داری به لجنزاری طولانی با باتلاقی در آن
تازه اگر پوتین‌های سیاه، جعبه‌های مهمات، بازهم لجن و جای دندان موش و
هزاران ترانه و تعدادی کلاهِ گردِ فلزی را به حساب نیاوری
در عصر هواپیما، می‌توانی فرسنگ‌ها بر فراز سر قربانی‌ات پرواز کنی
و ترتیب کار او را تنها با فشار یک دکمه‌ی کوچک بدهی
تمام آن‌چه می‌خواهی یک اقیانوس است تا میان‌تان فاصله بیندازد
دو دولت، دانشمندان وطنی، چندین کارخانه، یك دیوانه و
سرزمینی که تا سال‌ها کسی نیازی به آن نداشته باشد.
پیش‌تر هم گفتم این راه‌ها برای کشتن یک مرد پر مشقت‌اند
راه ساده‌تر، سرراست‌تر، بسیار بی‌دردسرتر این است که:
بدانی مردی جایی در میانه‌ی قرن بیستم زندگی می‌کند و
او را به حال خود رها کنی.

* ادوین بروک

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

هر چراغ قرمز
فرصتی است کوچک
و بی ادعا
فرصتی که تحمیل می شود
تا بازتاب حرفی رها شده را
در چشمان کنار دستی ات تماشا کنی.

فرصتی کوتاه
اما کافی
تا زنی تسلیم زمان
آرایشش را
در آینه ای به عرض چشمهایش
تکمیل کند ،
و مادری پشت فرمان
در عمق کیف ورم کرده اش
عروسکی بیابد
                    یا پستانکی
شاید
پرنده ای هم پیدا شود
و چشم های منتطر تو را
تا آن سوی بام های سفالی
با خود ببرد.

در این خیابان که برگ های پاییزی
هنوز به زمین نرسیده
  جمع می شوند
و در مسیر این درخت های هم شکل
و هم قواره
که انگار همه را
یک کارخانه قالب گرفته است
چراغ قرمز فرصتی است.

می توانی از پشت همین خطوط موازی
پلی بزنی
به هر کجا دلت خواست
یا بی صبرانه
در انتظار تابش سبز
خورشید شامگاه را تماشا کنی
که بزرگ ترین چراغ قرمز دنیاست
بر فراز پرتگاهی
که میانبرترین راه است .

*عباس صفاری
*انگاری پشت یکی از همین ها منتظرم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم شهریور ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |