هنگام روز
کجا می روی
 در خانه بمان
غمگینم
گیلاس ها بر درختان نشسته اند
پرنده از تنهایی
 پر نمی زند
هراس دارد
 من
 همواره در روز
زخم قلبم را به تو
نشان می دهم
در خانه بمان
آوازها
از خانه دور است
یک ستاره
 هنوز در آسمان
 مانده است
 شب می شود
 گلهای سرخ
در شب
 در باغچه دیده نمی شوند
در باغچه یادبود تو است
کنار این بوته های گل سرخ
می خواستی بمیری
 مردی
به تو بانگ زدیم
تو را صدا کردیم
تو مرده بودی
یار من
 لحظه ای در بهشت
 دوام آور
شب تمام می شود
 کلید خانه را
 گم کرده بودیم
 در کوچه ماندیم
 در کنار خانه
علف ها روییده بود
اما چه سود
سایه نداشتند
زاده شدم
که لباس نو بپوشم
جمعه ها تعطیل باشد
 در تابستان
 آب سرد بنوشم
عشق را باور کنم
کلمات مرا به ستوه نمی آورد
انگشتانم
 در میان برگهای درختان
 تسلیم روز می شوم
لباسها بر تنم
کهنه است
 من
 در تابستان آب گرم
 می نوشم
 هنوز تشنه ام  

 

* احمد رضا احمدی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

حیران ام از این دوست داشتن !

وقتی این همه رفت و بازگشت

از خیابان های تصادف و چهار راه های حادثه

در پیشانی و دست های من است

و آن همه گنجشک و شبنم

در صدا و چشم های تو

این همه لاک پشت در قدم های من و

آن مهتاب تراوان از پوست تو

وقتی این همه تفتیده گی برنج زاران در من است و

آن همه آهویی در جست و خیزهای بی پایان تو

وقتی این همه هست

حیران ام از این دوست داشتن

که با من است

...

 

 

*حسین سناپور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |