![]() |
حیران ام از این دوست داشتن !
وقتی این همه رفت و بازگشت
از خیابان های تصادف و چهار راه های حادثه
در پیشانی و دست های من است
و آن همه گنجشک و شبنم
در صدا و چشم های تو
این همه لاک پشت در قدم های من و
آن مهتاب تراوان از پوست تو
وقتی این همه تفتیده گی برنج زاران در من است و
آن همه آهویی در جست و خیزهای بی پایان تو
وقتی این همه هست
حیران ام از این دوست داشتن
که با من است
...
*حسین سناپور