حیران ام از این دوست داشتن !

وقتی این همه رفت و بازگشت

از خیابان های تصادف و چهار راه های حادثه

در پیشانی و دست های من است

و آن همه گنجشک و شبنم

در صدا و چشم های تو

این همه لاک پشت در قدم های من و

آن مهتاب تراوان از پوست تو

وقتی این همه تفتیده گی برنج زاران در من است و

آن همه آهویی در جست و خیزهای بی پایان تو

وقتی این همه هست

حیران ام از این دوست داشتن

که با من است

...

 

 

*حسین سناپور

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم آبان ۱۳۸۹ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |