... مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی ، معجزه نمی کنیم ؛ مشکل ما این است که همان قدر که ویران می کنیم ، نمی سازیم ؛ همان قدر که کهنه می کنیم ، تازگی نمی بخشیم ؛ همان قدر که دور می شویم ، باز نمی گردیم ؛ همان قدر که آلوده می کنیم ، پاک نمی کنیم ؛ همان قدر که تعهدات و پیمان های نخستین خود را فراموش می کنیم ، آن ها را به یاد نمی آوریم ؛ همان قدر که از رونق می اندازیم ، رونق نمی بخشیم . مشکل این است که از  همه ی  رویاهای خوش آغاز دور می شویم و این دور شدن به معنای قبول سلطه ی بی رحمانه زمان است . بر سر قول و قرارهای نخستین نماندن ، باور پیر شدگی روح است و خواجگی عاطفه ...



+ نادر ابراهیمی


+ نوشته شده در  جمعه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


دو تا اسم ، دو خاطره ، دو نقطه چین ...



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


همین لحظه ها را دوست دارم ...

زمانی که فقط نگاه کنم ...

.

.

.

چقدر زود می گذرد این زمان لعنتی !...


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


حيران ام از اين دوست داشتن !

وقتي اين همه رفت و بازگشت

از خيابان هاي تصادف و چهار راه های حادثه

در پيشاني و دست هاي من است

و آن همه گنجشک و شبنم

در صدا و چشم هاي تو

اين همه لاک پشت در قدم هاي من و

آن همه مهتاب تراوان از پوست تو

وقتي اين همه تفتيده گي برنج زاران در من است و

آن همه آهويي در جست و خيز هاي بي پايان تو

وقتي اين همه هست

حيران ام از اين دوست داشتن

که با من است

.

.

.



* حسين سناپور



+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


 

بارانی که روزها

بالای شهر ایستاده بود

عاقبت بارید

تو بعدِ سال ها به خانه ام می آمدی...

 

 تکلیفِ رنگ موهات

در چشم هام روشن نبود

تکلیفِ مهربانی ، اندوه ، خشم

             و چیزهای دیگری که در کمد آماده کرده بودم

 تکلیفِ شمع های روی میز

                                 روشن نبود

 

من و تو بارها

زمان را

 در  کافه ها و خیابان ها فراموش کرده بودیم

و حالا زمان داشت

                       از ما انتقام می گرفت

 

در زدی

باز کردم

سلام کردی

اما صدا نداشتی

به آغوشم کشیدی

اما

سایه ات را دیدم

                     که دست هایش توی جیبش بود

 

به اتاق آمدیم

شمع ها را روشن کردم

ولی

هیچ چیز روشن نشد

نور

تاریکی را

           پنهان کرده بود...

   

بعد

بر مبل نشستی

در مبل فرو رفتی

در مبل لرزیدی

در مبل عرق کردی

 

پنهانی،بر گوشه ی تقویم نوشتم:

                                      نهنگی که در ساحل تقلا می کند

                                      برای دیدن هیچ کس نیامده است



* گروس عبدالملکیان


+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |