![]() |
دلتنگم
گفتنی هایم
همین قدر کوتاه اند
و همین قدر عمیق ...
+ درخت
در بیابانی دور؛ که نروید جز خار… که نتوفد جز باد! که نخیزد جز مرگ… خفته در خاک، کسی… بنشین مرو؛ چه غم کش از نیمه رفته است بگذار تا سپیده، بخندد به روی ما بنشین مرو؛ حکایت وقت دگر مگو شاید نماند فرصت دیدار دیگری… بنشین مرو؛ هنوز به کامت ندیده ایم بنشین مرو؛ هنوز کلامی نگفته ایم… بنشین مرو چه غم کش از نیمه رفته است بنشین مرو؛ که با خیال تو شب ها نخفته ایم اینک تو رفته ای و من از راه های دور… میبینمت نخفته بر آن پرنیانِ سبز اینک تو رفته ای و من از راه های دور میبینمت نهفته نگاه؛ از نگاهِ ما ناز نی نی… خواب از تو در گریز و تو از خواب در گریز با خویشتن به خلوتِ دل، میکنی ستیز…
+ برای شبنم
+برای مبارزه اش ...
..
بگذار
آفتاب من
پيرهن ام باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.
بگذار
بر زمين خود بايستم
بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.
بگذار سرزمين ام را
زير پای خود احساس کنم
و صدای رويش خود را بشنوم
.