برای حال کسی چون من از گذشته مگو که درد خاطره را خاطره دوا نکند ...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم خرداد ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

حس تنهایی بدی دارم حس یک آدم بدون بغل حس اون آدمی که بی همراه داره میره توی اتاق عمل

حس تنهایی بدی دارم حس و حال یه مرد دیوونه حس و حال کسی که تو روز مردن مادرش تو زندونه

نه تو دلگیری از رفتن نه من اشکم سرازیره منو جوری شکستی که دیگه گریم نمیگیره

شدم مثل یه ابری که زمستونم نمیباره دیگه این بغض سی ساله شکستن بر نمیداره

یه حسی بین ما بوده که حالا غیر یک خون نیست اگه گریم نمیگیره واسه حفظ غرورم نیست

یه حسی بین ما بوده که این روزا شده یک درد به جای ما یه سنگم بود دیگه این درد و حس میکرد

تو خیلی قبل از این رفتی که این اندازه من سردم کنارت سوگواریمو برای رفتنت کردم

نه با تو زندگی دارم نه از فکر تو آزادم چه میموندی چه میرفتی تو رو از دست میدادم

یه حسی بین ما بوده که حالا غیر یک خون نیست اگه گریم نمیگیره واسه حفظ غرورم نیست

یه حسی بین ما بوده که این روزا شده یک درد به جای ما یه سنگم بود دیگه این درد و حس میکرد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

دلتنگ شدم ، دلتنگ تو و بغضی که آرام بر رویم نشست ؛

یادم آمد ، کسی نیست ...

آزرده دل از کوی تو رفتیم

و نگفتی

کی بود؟

کجا رفت؟

چرا بود و چرا نیست؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم خرداد ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

باران امشب ... هوای تو را کم داشت ... زمزمه تو را ...

تو اکنون زعشقم گریزانی
غمم را ز چشمم نمی خوانی
ازاین غم چو حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی ز شاخه غم
گل هستی ام را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی
که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش
زخشم طبیعت شکسته

 

+ حال خوب

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |