نگاهت می کنم خاموش و خاموشی زبان دارد

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مهر ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

 

پنجه های پایی ایستاد ، دستی دراز شد تا گلبرگ های بزرگ تر را بچیند و مشتی از آنها مراقبت کرد تا بهار نارنج های بهار را برایم بیاورد ، برگ برگش را در جعبه چوبی نگهشان داشتم برای این روزها ...

برای این روزها ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم مهر ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 


تو آن بخش از مسیر زندگی ام هستی که
اصرار داشتم پابرهنه طی کنم
تا از مسیر لذّت ببرم...

 

+

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

چه رنجی است
خوابیدن زیر آسمانی
که نه ابر دارد نه باران
از هراس از کلمات
هر شب خواب‌های
آشفته می‌بینیم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

سينه تنگ و بار غم هات مال من
همه خاطره هاي خوبش برا تو سحر قشنگه سحر طلوعش واسه تو اسمون باز هواي افتابيش برا تو
هرچي غروبه و شبه واسه من
شبنم و هواي باروني برا تو
همه كافه هاي تئاتر شهر واسه تو كافه ها سيگارهاي دو نفرش برا تو تئاتر هاي روي صحنش برا تو
همه دلتنگي هاش برا من
عطر اسپرسو واسه تو نقش روي لَته براتو شكلات وسط كيك براوني برا تو انتظارش واسه من
دلبر من كلا همه دار و ندارم برا تو

ولي تو چي برا من؟
ولي بمون بمون نرو فقط بمون

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مهر ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

 

من یه درختم، که عاشق تبر شده! 
با این که میدونه زخمیش میکنی… 
میخواد تورو بغل کنه !..

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر ۱۴۰۰ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |