![]() |
کاش امروز تموم نشه ...
یه روزی بالاخره اتفاق می افتاد ، اومد تو اتاق ، یکی از برق ها رو خاموش کرد سردرد داشت گفت می تونم بشینم ، گفتم آره ، گفت یه چیزی بگم ؟ گفتم بگو ، می دونستم با شنیدن حرفاش امشب طولانی ترین شب من میشه ... عطر بهارنارنج پیچید،سکوت بود فقط سکوت ...