یه روزی بالاخره اتفاق می افتاد ، اومد تو اتاق ، یکی از برق ها رو خاموش کرد سردرد داشت گفت می تونم بشینم ، گفتم آره ، گفت یه چیزی بگم ؟ گفتم بگو ، می دونستم با شنیدن حرفاش امشب طولانی ترین شب من میشه ... عطر بهارنارنج پیچید،سکوت بود فقط سکوت ...
+
نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر ۱۴۰۰ساعت توسط ...::: افشین :::...
|
سلام ...
روی خاک ایستاده ام با تنم که مثل ساقه ای گیاه باد و آفتاب و آب را می مکد که زندگی کند ...
آهود دهخدا : [ اِخ ] پسر جيرا از سبط بن يامين . (قاموس کتاب مقدس ).