خواستم برگردم ...

خواستم برگردم , تا ببينم آسمان ابري را

اين كار را نكردم

در را پشت سرم بستم

با تمام وجود , حتي آن را نيمه باز نگذاشتم

 

زيبايي ها را دريغ كردم

بدي هم با آن رفت

زيبايي ها را نفهميدم

زشتي هم با او رفت

دنيا را آنگونه كه بود نديدم

فقط  نه هايش را ديدم

 

ورق زدم ...

ورق زدم گذشته ام را

هر چه بود

نه

نه

نه ...

 

جسارت حرفي نداشت در آن روزها

انگار فكرم مرده بود

مرده , مرده تر از مرده

تلخ تر از قهوه

 

هيچ كس از من نپرسيد

دلت كجاست ؟

دلت با كيست ؟

دلت با چيست ؟

دلت با چيست ... ؟

 

چگونه مي خواستم ورق بزنم

نمي دانم ...

آرام گذشتم , آرام گذشتم

رسيدم به بيست و شش ...

 

تحول را از امروز آغاز مي كنم

شكفتن را از امروز آغاز مي كنم

تولد را ...

تولد را با تمام گريه هايش دوباره به جان مي خرم

بهار خواهد آمد

بهار رويا ها خواهد آمد

و من دوباره متولد شدم

 

پس بهار ...

پس بهار كجاست

بهار كجاست ....

نگاه هم به پنجره افتاد

ديدم همه اش وهمو خيال بود

چون پنجره باز بود

فكر مردماني دگر بود

آرزوي كودكاني دلشاد بود

و من آن را بستم در تنهايي

ومن ماندم و من

ومن ماندم و تنهايي

و دوباره صفرشد

صفر شد

صفر شد ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |