می‌دانی؟

می‌دانی از وقتی دلبسته‌ات شده‌ام
همه جابوی پرتقال و بهشت می‌دهد؟

هرچه می‌کنم
چهار خط برای تو بنویسم
می‌بینم واژه‌هاخاک بر سر شده‌اند
هرچه می‌کنم

چهار قدم بيايم
تا به دست‌هات برسم
زانوهام می‌خمد.
نه این‌که فکر کنی خسته‌ام،
نه این‌که تاب راه رفتن نداشته باشم
نه...

تا آخرش همین است
نگاهت
به لرزه‌ام می‌اندازد ...



+ عباس معروفی
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۱ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |