این روزا آسمون مث من نیست که تو هنگ باشه واسه خودش برنامه داره و اون هوای بارونیش بود . یه بارون کافی بود تا خودمو رها کنم تو بارون اینو از – اوروز – یاد گرفتم .
لحظه به لحظه بارون شدیدتر می شد، از خیس شدن نترسیدم ، رفتم زیر بارون سرم خیس شد با تمام لباسام از اون بهتر  همه افکارم خیس شد ، مث یه تیکه قند تو چای حل شد ....
هر چی بود رو ریختم بیرون حالا هیچی ندارم و فکر کنم فرمت شدم شایدم از نو ....


 [[ برای اینکه چیزی به پایان برسد ،
باید چیزی آغاز شود
و آغاز را نمی توان دید ... ]] - کریستین بوبن -

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |