نه در سر دیگری و نه در دست دیگری بلکه در چاله ای کم عمق ...
همه اونا تیکه و پراکنده هر کدومشون یه طرفن شاید مانند آبی جمع شده در چاله ای کم عمق که با تکه سنگ دخترک که گه گاهی آنرا پرت می کند به سویم کم می شود خوشبختانه نشانه گیریش اصلا خوب نیست و هر گاه آفتاب بر آن می تابد تازه یاد این خواهد افتاد که جایش اینجا نیست، باید برود.
ولی مگر می شود مقابل خورشید کم نیاورد، پرواز باید کرد باز هم از آن کم می شود و تمام آنها به فراموشی سپرده می شوند مثل ثانیه های رفته که فراموش کردنش اوج کار های امروز من است ، لحظه لحظه خشکی است و مرگ مطلق چاله و حرف هایم . کاش دخترک سنگ را پرت نمی کرد ، کاش خورشید مرا ... تا لااقل گنجشکان را سیراب می کرد ...
چاله حرفهایت کجاست ....!

باز هم چیزی نیست ... مثل چوپان دروغگو ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آبان ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |