صبح ....
سلام و صبح بخیر
دلتنگی صبح گاهی که حتی زودتر از - صبح عالی بخیر - آمد
وشروعی دوباره برای کار
نه ، صحبتی از کار نیست !
شروعی دوباره برای من ...
...
صدای وز وز کتری
مانند پتکی می کوبد در سرم
صبح روزهای برفی مدرسه را
در انتهای خوردن چای داغ
سقف دهانم همیشه سوخته بود
...
صبحانه ای بی معنی
و شاید دسته جمعی
نان های خشک شده از دعوای دیشب
اگر الهی شکر یادم نرود ...
- الهی شکر -
.
.
.
امروز بازهم سقف دهانم سوخت ....
ظهر ....
باآنکه قیمه را می پرستیدم
حال خوردنش نبود ...
شب ...
سفره ای همرا با سکوت
اگر نبودند کاسه ها و بشقاب ها
زل زدنم به چه چیزی بود
من که را نگاه می کردم
دلم برای قاشقم می سوخت
که هرشب تمام دلهره هایم را لمس می کرد
شامی خاموش
شامی مفصل ، همراه با سکوت ...
.
.
.
امشب هم به کسی نگفتم شب بخیر ...!
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۸۷ساعت توسط ...::: افشین :::...
|