![]() |
نوازش سبک هوا بر گونه های من، طی قدم زدن بر سواحل دریا،تو بودی : توضیح دادنش مشکل است.و مطمئن نیستم که آدم برای آن چه انجام می دهد ، نیاز ی به توضیح داشته باشد . زندگی تا وقتی زنده است ، خودش معنای خودش را می دهد .
این سفر فقط چهار روز طول کشید . ولی فکر می کنم سال ها می توانم در باره اش صحبت کنم . خیلی کم ، به من مقدار زیادی برای دیدن می دهد . خیلی کم ، برای من به معنای وفور است . در قلب من حیوان وحشی ای وجود دارد که فقط شبها برای چند لحظه از سوراخش خارج می شود و این حیوان چیزهایی را که از روز باقی گذاشته ، تصرف می کند – برگ ، چهره ، کلام – و بعد با عجله به سوراخ اش بر می گردد – حالا دیگر آذوقه اش را برای دو قرن ، یافته است . خوراک اش فقط یک چیز مشخص نیست – گاهی یک سفر ، گاهی یک کتاب ، گاهی سکوت – اما همیشه به دنیال یک شادمانی می گردد . گاهی هم آن را به دست می آورد . شادی کودکانه و سبک مثل یک لکه خورشید ....
گاهی سفیدی ها را نمی توان دید ، نمی توان نگاه کرد ، اگر هم نگاه کنی نمی توانی ببینی ، نمی توانی بخوانی ، بلکه سفیدی ها را باید دید ...
آرام وآهسته ...
خیلی آرام و آهسته ...
این پست را سفید می گذارم بی بهانه و به دور از هم همه های اطرافم ...
* تقدیم به کسی که بی وقفه به تنهایی من روشنایی می بخشد.