![]() |
تردیدم آغازگر راهی نرفته است
راهی
که می
آغازمش
تا به
پایانش برسانم
تا از
احتمال حادثه و کشف
برهنه
اش نکرده باشم
در جاده های
تکرار
خواندنم
نمی گیرد
اندیشه است
نه
تردید
اینکه
به بازگشتم وا می دارد
اندیشه
آواز سر دادن
در
افقی
که هوایی
دیگر دارد
که
هجایی زخمی پژواک های دیگر پس می گیرند
و تحریر
دیگری به صدا داده می شود
نا آشنا
برای گلوهای پیر
همیشه از
میانه هر راه
باز می گردم
تصویر
پایان
نومیدم می
کند
کلاف درهم
این جاده ها
جغرافیای
سفرهای ناتمام من است
* نام شاعر این شعر را نمی دانم ...
* هستم ولی کمی دور تر از تمام نزدیکی ها ، هستم ولی کمی درگیر گذشته و واهمه ای گاه وبی گاه و هراس از همه آنچه که باید انجام داد و نداد ، دیدن و نگاه کردن ، شنیدن و نشنیدن ... فرقی نمی کند زیباست یا زشت مهم اینست تو را درگیر خود می کند و تو در همه های خویش به دنبال روزنه ای برای فرار ، فرار از همهمه های انسانی ، فرار از پوچی انسانها(انسان پوچ یعنی چه ؟ ) ، فرار از آنچه نیستی و نشان می دهی ، فرار از نبودن ... باید قبول کنی که همه چیز دل بخواهی نیست ، حتی با تمام جزیئات همانطور که دوست می داریم و باید منتظر ماند منتظر یک حادثه ، یک اتفاق و شاید هم هیچ کدامشان ، نمی دانم فردا را می شود دید ...
راستی ، تو را می شود درک کرد !...