آرام وبی صدا آمد در تاریکی شب بی هیچ مقدمه ای همچون خودش سفید ، پاک تا زندگی چند دقیقه ایش را سپری کند بی آنکه کسی او را ببیند و شاید مردمانی که شبانه ها را سپری می کنند لذت دیدنش را برده باشند . اولین برف امسال ، شادی کودکانه ام را به یادم آورد که سالهاست هیچ توجه ای به او ندارم ...
چند روز دیگر رنج یلدا یا شب یلدا و یا بر پا داشتن سنت دیرینه نداشتن فرا می رسد ...
این روزها حرفی از یلدا نیست ، امسال پدر برای دومین سال پیاپی بهانه ای بهتر از اضافه کاری را پیدا نکرد ، هیچوقت به یاد نداشتم که چنین روزهایی پدر اضافه کاری کند او حتی برای این روزها مرخصی هم می گرفت و مادر سکوت خود را با نبود پدر بیشتر می کرد ...
ای کاش دیر تر می آمدی ای برف ...
یلدا را نباید دوست داشت چون برایم بی اندازه رنج آورست ، قشنگ ترین کارش : نبود پدر همراه با رنجی که این روزها می شود به راحتی در دستانش و چشمهایش دید بعد آن سکوت مادر بود و نبود سفره رنگین سال های پیش ...
همان بهتر تو را نبینم ...
راه داشتم تو برای همیشه از تقویم ها حذف می کردم ...

همان بهتر تو را فراموش کنم ...  

* برای کودکانی که ندیده دوستشان دارم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

ندانستن نام آنچه را که دوستش می داریم ،حزن آور است.اندک ذره ای از اندوه ناب است . آنگاه که این را نام را می دانیم،به ظرافت بر روحمان می نشیند و به سان پرنده ای بر دستمان فرود می آید .
به نام خواندن آنچه را که دوست می داریم در حکم بهترین دوست داشتن آن است، در حکم فزونی گرفتن عشق است و این همان چیزی است که امروزه سعی دارم آن را بیاموزم. اما این برایم کافی نیست : رویای آن را در سر دارم که گل سرخ را نه تنها با واژهای معمول ، بلکه با زبان خود او به نام بخوانم ....

 

"کریستین بوبن"

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آذر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 



هوای دلم آنقدر ابریست که خورشید دلش برایم سوخت و به دور از چشم مردمان شهر نورش را به من تاباند و من غافل از دستان خورشید باز روزمرگی صبحگاه را سراب می دیدم ...
هوای دلم آنقدر ابریست که حتی نفش کشیدن هم، تنها شیشه شکسته پنجره را خواهد انداخت ...
هوای دلم آنقدر ابریست که سکوت  بی ریتم ترین ترانه ها را برایم زمزمه می کند ...
.
.
.

هوای دلم آنقدر ابریست ...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آذر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

آن لحظه

که دست های جوانم

در روشنایی روز

گل باران سلام تبریکات دوستان

نیمه رفیقم  می گشت ،

دلم

سایه ای بود ایستاده در سرما

که شال کهنه اش را

گره می زد!

 

                                       " حسین پناهی "

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


الف ب پ ت ث ج چ ح خ د ذ ر ز ژ س ش ص ض ط ظ ع غ ف ق ک گ ل م ن و ه ی

همه اینها ، حرف های نگفته من است برای تو ....
.
.
.
دلتنگی هایم ...
.
.
.
عاشقانه هایم ...
.
.
.
باور کن ....!


+ نوشته شده در  شنبه دوم آذر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |