![]() |
واژه ها چقدر وسیعی اند و من نمی دانم هنوز در کجای این دنیا هستم بازی با کلمات نیست من هنوز گمم ...
برگهای درختان شروع به دلبری کردنند با رنگهای گوناگون تا نغمه جدایی را با هم بسرایند درخت هرچه مقاومت می کرد اما برگ ها به دنبال جدایی بودنند و رهایی را می خواستند انگار در قفس بودنند و لحظه ای را برای دل کندن با هم انتخاب کردنند وبازهم درخت مقاومت می کرد و نمی خواست لحظه جدایی را ببیند و رهاشدن آنها را به روزگار و پائیز ربط می داد ...
آنطرف تر درخت کاجی با غرور و سرسبزیش ناگهان گفت : برگ از درخت خسته است و گرنه پائیز بهونه است .
مترسك اين روزها خيلي سرت شلوغه چرا كه ديگه فصل نتيجه گيري كارهاي توست و مي بايست نتيجه فصلي را كه براي آن از مرزعه در باد و باران و آفتاب مراقبت كردي ببيني گرچه دو.سه باري دور از چشم باغبان براي گنجشكان چشم هايت رابستي و باغبان براي تشكر دستي بررويت خواهد كشيد و لباسهايت را مرتب و دستهايت را دو باره با قوطي هاي كنسرو پر خواهد كرد تا با شادي باد هم نوا شوي ... حتما سال بعد هم ترا نگه خواهد داشت ...
طبق معمول بازهم وقت نداري ...
نمي دونم شايد من هميشه بدترين لحظه ها رو واسه حرف زدن انتخاب مي كنم آخه دلم گرفته نمي دونم ... حسي به من مي گويد نرو ولي من ...
مگه فصل فصل بهار نبود ....
آخه پائيز داره ميآد ...
من دوست دارم هر روز وقتي از كنار مزرعه عبور مي كنم اولين نفري باشم كه به تو مي گويد : سلام - نمي خواهم مث رهگذري باشم كه با لبخندي بي معني بگويد (( صبح بخير )) ...
ولي من بازهم ميآيم و بازهم ...
اصلا نمی خواستم اینو بنویسم ولی هر چقدر فکر کردم نشد ....
زندگی یعنی همین که اگه داری یا نداری
حقتو بگیری اما حقو زیر پا نذاری
زندگی یعنی همین که اگه قهری،اگه آشتی
با تو باشم اگه داشتم بمونم اگه نداشتی
من و تو هر جا که باشیم،اگه پایین اگه بالا
ممکنه جامون عوض شه،دیر و زود،فردا یا حالا
زنده ای پس زندگی کن،نگو سخته نگو دیره
بگی ساده اس ساده میشه،بگی سخته سخت می گیره
دنیا پر از دار و ندار آدما می گرده // می گرده
دیروز امرز فردا دنیا با ما بی ما می گرده // می گرده
زندگی یعنی همین که اگه داری یا نداری
حقتو بگیری اما حقو زیر پا نذاری
زندگی یعنی همین که اگه قهری،اگه آشتی
با تو باشم اگه داشتم بمونم اگه نداشتی
دنیا پر از دار و ندار آدما می گرده // می گرده
دیروز امرز فردا دنیا با ما بی ما می گرده // می گرده
شاعر: دکتر افشین یداللهی
هوا ابری،خورشید قهر کرده و آسمان ساعتی چند خواهد گریست ...
غرش ابر ها ، یک رعد و برق و بازهم باران ...
شیروانی ها خیس شدند و دوباره ناودان ها سرمستی خود را از حضور باران به رخت خواهند کشید و آب هلهله کنان بر روی سنگفرش خیابان جاری شد ،چتر را بیانداز ....
زیر باران باید رفت ... لحظه ، لحظه رهایی است در میان همبستگی قطره های باران ....
مترسك ...
خوش به حالت مترسك ...
تو اولين كسي هستي كه خورشيد را نظاره مي كني و وعده صبح را به گنجشكان پناه گرفته از ترس شب را در لاي دو دستان هميشه بازت نويد مي دهي و ارام به آنها خواهي گفت صبح بخير ...
با اينكه هر روز سرپايي تا از تمامي آنچه در روبروي چشمانت مي بيني محافظت كني باز هم با آن كلاه و پيراهن وصله زده و پاره ات در فكر شاد كردن كودكان دوروبرت هستي كه هر كدامشان يا پيراهنت را مي كشند يا سنگي به رويت پرت مي كنند و بازهم خونسرد مي خندي تا آنها را خندان ببيني ...
تا حالا پشت سرت را ديدي ...
آري منم تا بتوانم از سايه ات براي لحظه اي هم كه شده در كنارت باشم تا ببينم تو چگونه مي بيني جهان را ؟
مي دانم كه خود دردلهاي زيادي داري اما براي لحظه اي به حرفهايم گوش كن ! مترسك ...
سه نقطه وباز اول سطر ...
به مرگ فکر کردم خیلی زیاد و درکش کردم و دیدمش روشن مث صبح مثل نور مث تولد شیرین ...
اما حالا یه چیزای دیگه واسم مهمه همیشه و همیشه هراس دارم که چه چیزی می خواد از من بمونه برای تو برای بقیه ...
جالب اینجاست تا یکی میره همه میگن زندگی همینه یه روز میای یه روز میری مگه میشه یکی از میان ما رفته کسی که دیروز بود و دست هایش را می دیدی لمس می کردی و با او سرمست از همه و همه ... و شروع به نصیحتو ای کاشو ماآدما عبرت باید بگیریمو و ...
باز هم سه نقطه اول سطر ...
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست ...