دستانم در زنجیر ...
                     

                        گردنم در زنجیر ...
                                      

                                             حرفهایم در قفس ...

راستی چگونه می شود به انسان این موجود رها از خود  گفت : دست هایت را دوست می دارم !


 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

ديروز ساعت 13:48 دقيقه يه SMS برام اومد متنش اين بود ...

 

Khosro shakibaee dargozasht.rohash shad

آري او رفت ...

 

و باز هم شعر  فروغ فرخزاد به دادم رسيد ...

 

بعدها...

مرگ من روزي فرا خواهد رسيد

در بهاري روشن از امواج نور

در زمستان غبار آلود و دور

با خزاني خالي از فرياد و شور

...

 

ادامه شعر در ادامه مطلب ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

 

مي خواستم فرياد بكشم داد بزنم نعره بزنم تا از صداي من قلبم خود را تنها ببيند اگر هم نمي زدم او باز هم تنها بود  ... و اينبار تنهايي را بيشتر از گذشته بدون جسمم و روحم حس كند و اگر توانست خودكشي را تجربه كند ....

تا بداند زندگي ,

                     زنده بودن ,

                                    نفس كشيدن

                                                      و زودتر از زود رفتن ....

.

.

.

 

كسي آن طرف تر مي گويد : سكوت فرياديست بي صدا ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

 

حتما نباید در سردشت باشی و یا در هیروشیما فرقی ندارد هر دو فاجعه بودند ...

یک فاجعه انسانی .....

ولی ...

فاجعه زمانی رخ می دهد که تو در میان ثانیه ها باشی و باز هم در میان آنها به ثانیه ها فکر کنی ...

به ثانیه آمدن ....

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

همیشه از این هراس داشتم که مبادا دستخطم جایی یادگار بماند ...

و کسی آنرا ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

مُردم از این همه روزمرگی،تکرار عادت های روزانه،تکرار ساعت ها و روزها حتی ثانیه ها و فقط سپری کردن روز و شب و ....
شاید در میان این دو فقط برای تنوع نه برای سیر شدن فقط برای خوردن امروز باگت بخوریم که بگوییم شام، ناهار و یا صبحانه ... برایمان مهم نیست چگونه .... فقط خوردیم.شاید امروز آنهم چون نوبتمان نیست صف نایستیم و برای رفع خستگی امروز روی تخت بخوابیم آنهم نه برای رفع خستگی و راحتی بلکه برای روزمرگی و باز هم گذشتن ساعت ها ....
 

حالا که تو آنجایی مرا با خود به اوج ببر،اوج هم نبردی به جایی دیگر ببر نه از روی روزمر گی بلکه برای فرار از روز مرگی ....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

لحظه ها می گذرند
من در آیینه ی چشم تو، پی گمشده ای می گردم
پی حسّی موهوم، لحظاتی شیرین، خاطراتی رنگین
رشته ای مروارید،و گلی سرخ که در خنده ی تو می رویید
آه افسوس افسوس
بی امان عقربه ها چرخیدند
از فراسوی مه آلود نگاه
موجهایی موزون
روی پیشانی تو لغزیدند
ناگهان سردم شد
بادها پنجره را کوبیدند
بوی پاییز در اعماق وجودم پیچید
دستهایم لرزید
تو تبسم کردی
مهربانی همه جارا پر کرد
آه از آن برفی که ، روی موهای بلند تو نشست
آه از آن برفی که ، خاطرات شب یلدای مرا پنهان کرد

شعر : خلیل جوادی...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

خواستم برگردم ...

خواستم برگردم , تا ببينم آسمان ابري را

اين كار را نكردم

در را پشت سرم بستم

با تمام وجود , حتي آن را نيمه باز نگذاشتم

 

زيبايي ها را دريغ كردم

بدي هم با آن رفت

زيبايي ها را نفهميدم

زشتي هم با او رفت

دنيا را آنگونه كه بود نديدم

فقط  نه هايش را ديدم

 

ورق زدم ...

ورق زدم گذشته ام را

هر چه بود

نه

نه

نه ...

 

جسارت حرفي نداشت در آن روزها

انگار فكرم مرده بود

مرده , مرده تر از مرده

تلخ تر از قهوه

 

هيچ كس از من نپرسيد

دلت كجاست ؟

دلت با كيست ؟

دلت با چيست ؟

دلت با چيست ... ؟

 

چگونه مي خواستم ورق بزنم

نمي دانم ...

آرام گذشتم , آرام گذشتم

رسيدم به بيست و شش ...

 

تحول را از امروز آغاز مي كنم

شكفتن را از امروز آغاز مي كنم

تولد را ...

تولد را با تمام گريه هايش دوباره به جان مي خرم

بهار خواهد آمد

بهار رويا ها خواهد آمد

و من دوباره متولد شدم

 

پس بهار ...

پس بهار كجاست

بهار كجاست ....

نگاه هم به پنجره افتاد

ديدم همه اش وهمو خيال بود

چون پنجره باز بود

فكر مردماني دگر بود

آرزوي كودكاني دلشاد بود

و من آن را بستم در تنهايي

ومن ماندم و من

ومن ماندم و تنهايي

و دوباره صفرشد

صفر شد

صفر شد ....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

نه میهمان حرفی زد و نه میزبان و نه گلهای داوودی ....

و آسمان ...

آهسته خندید از شرم گلهای داوودی در آخرین ساعت یک روز تابستانی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

بهشت زیر پای مادران است ....

... روزت مبارک مادر ....

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...