چه راحت دورشد و زود تمام آنچه را که درخویش داشت فراموش کرد، شاید حق با او بود ، شاید هم نه ، حتما حق داشت چون تمام هستی خویش را در دیگری می جست زندگی را ، زنده بودن را و با خجالت ، عاشقی را ...
دورشد و می دانست دور شدن یعنی رهایی،رهایی از خود و شاید هم ازدیگری ، شاید گوشه گیری ...
 سرد شد ، قبل از زمستان و برای سردی خود بهترین بهانه را آورد و آنهم تنهایی ...
فریاد هم بزنم  نمی شنوی ...
روبرویم دریاست ...
ولی چه بگویم از دریا ...
نه ازآب ...
نه از باد ...
نه ازصدای امواج ...
نه از گوش ماهی های رنگارنگ ...
نه ازصدف ها ...
نه از خورشید ...
نه از نقاشی تو ...
نه از ردپای تو ...
نه از من ...
آری اینجا همانجاست که بی حضور تو فریاد می زدم
، فریاد ...
اینجا همانجاست که بی حضور تو ردپایت را تجسم می کردم ...
 بی حضور تو
، نقاشی ات را می کشیدم ...
حالا آسمان برایم نزدیک ترازنزدیک است بی حضور تو ...
یاد شعری از شاملو افتادم :
[
يه شب مهتاب
ماه می‌آد تو خواب
منو می‌بره  ته اون دره
اون ‌جا که شبا  يکه و تنها
تک ‌درخت بيد
شاد و پر اميد
می‌کنه به ناز  دستشو دراز
که يه ستاره بچکه مثه يه چيکه بارون
به جای ميوه‌ش سر يه شاخه‌ش
میشه آويزون ...

يه شب ماه میاد ...
]

و تو همچنان سرد ، همچنان دور ..
.

 
...:::  متن کامل شعر در ادامه مطلب :::...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

چند روزی هست که بارون داره میآد، بارونش اونقدی ریزهست که دونه های بارون یه مه غلیظ رو تشکیل بده باد هم یواش یواش میآد همراه با دونه های بارون که بخوره تو صورتت میری یه جای دیگه ، یه بهشت زمینی مطمئن باش بعد چند روز که خورشید رو ببینی رنگشو باخته و این یعنی پائیز …
همیشه از پائیز هراس داشتم نمی دونم چرا ولی یه دلتنگی عجیب و غریب یه ترس ، یه اضطراب یه بغض دیگه …
بازم بی خوابی پدر قبل مدرسه …
بوی داشتن و نداشتن …
بوی شرم پدر از نداشتن …
بوی سوختن مادر از ساختن …
بوی کیف و کفش قدیمی …
بوی مقنعه سال پیش خواهر …
جای همیشگی نخ و سوزن رو لباس مدرسه …
دعوا سر مداد رنگی چند رنگ …
دعوا سر دفتر رو کتابای پارسال …
بوی نون و پنیر مونده …
بازم انشای تکراری هرسال …
بازم بوی گند مدرسه …

بوی داشتن و نداشتن …

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

  

كاغذ سفيد هم براي خود حقي داشت هيچ ادعايي هم نداشت ولي تو آن را هم از کاغذ گرفتي بي آنكه بداني براي چه فقط خود را ديدي ...
او آماده بود براي سياهي و سياه شدن در جايي كه همه از تاريكي به سوي نور و روشنايي در حركتند او سياه شدن را خواست تا دستانت را لمس كند تا راحت تر كلمات در پي هم آيند ولي كاغذ منتظر توست كه سياهش كني ، گمشده ی چند حرفی ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 Once in a while
everyone needs
to know that they
are wanted
that they are important
that they are love
I just wanted
to tell you
that if you
ever feel this need
I would like
to be the one
to reassure you
that you are wanted
that you are important
... and that

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::... 

تا خورشید چیزی ندیده باید رفت بیرون،
بوی بارون،
بوی علف های تازه،
بوی شبنم،
بوی باد،
بوی دریا،
یه دیونگی تازه اونم شیرین ،
اونقدر به آدم جون می ده که اگه هزاران بار هم بوشو شنیده بودی بازم برات تازه ست
یه چیز نو،
متفاوت یه بوی دیگه …
اینجا چیزی نباید تو پاهات باشه برهنه شو، پا برهنه …
رو علف ها وقتی پاتو می زاری خیسی شو حس می کنی و دونه های روغنی علف با اینکه اذیت می کنه ولی چقد ملسه چند دقیقه اونجا بی خیال می شی از همه چی حالا که پاتو می زاری رو ماسه ها یه قلقلک حسابی طوریکه باید نمونی، بدویی و صدای خندهات،فریادهات خلاصه خودتو خالی کن ...
تیزی صدف های شکسته هر چند باعث می شن تا بعضی وقتا واستی ولی بازم می دویی تا خیسی رو و وسعت دریا رو زیر پاهات حس کنی، راستی پشت سرت رد پا تو دیدی …
صدف های شکسته،
صدف های سفید بزرگ و کوچیک ،
سنگای رنگی ،
همه چی اینجا ست ...
اینجا هم به دنبال بهترین صدفی …
بهترین …


 

+ نوشته شده در  شنبه نهم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

برای تازه شدن دیر نیست !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 


دیدین این سه نقطه،چه فرقی دارد چند تاکمتر یا بیشتر... 

در بعد کلماتم آنچنان مرا به بازی می گیرند که گویی فقط باید بگویی یا بنویسی و در پس آن حرفی نباشد و تو برای خود باز هم بنویسی و حرف بزنی و گوش دهی با آنکه می شنوند و می خوانند حرف هایت را ...
شاید سه نقطه فرارند ...
شاید انتظارند ...
شاید سکوت ...
شاید هیچ و پوچ ...
شاید وهم آلود ...
شاید هم بی قرار ...


این سه نقطه لعنتی ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  | 

 

مترسك عاشق شده بود، عاشق ... و مي بايد مزرعه را ترك مي كرد با  تمام خاطرات كوتاهش ولي نمي دانست چگونه به ديگران بگويد ...
ولي گفت ...
باغبان وقتي فهميد لرزيد و اشك در گوشه چشمانش نقش بست نمي دانست خوشحال باشد يا ناراحت ولي مي ترسيد با تمام وجود و با دلهره اي تازه ...
چه سرد ، چه بي رحم ، چه ناگهاني ، چه بي روح ....
مترسك مي گفت : جدايي يعني آغاز ...
مترسك كنجشكان را فراموش مي كند رهگذران خسته را و باغبان را او می گفت خسته شده ام  از مردمان اطرافم ...
باغبان زير لب مي گفت : مزرعه خواهد مرد ، كنجشكان را چه كنم ... ولي عاشقانه ، عاشقانه ات را دوست بدار و بي آنكه با مترسك خداحافظي كند رفت ...


من هردو را نگاه مي كردم لااقل باغبان چيزي گفت، ازروی دوست داشتن حس تازه ام را فراموش کردم حسی موهوم مترسک را دوست داشتم با تمام نگاه های خیره اش یا لباسهای زارزده اش و حرف هایش در کنارش منشستی و حرف میزدی سیاهی ها راهم سفید میدیدی و باید رفت ...              

ولي من با تمام حس تازه ام تولدش را بدون او جشن مي گیرم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم شهریور ۱۳۸۷ساعت   توسط ...::: افشین :::...  |